ابلاغ پيام در غدير خم

ابلاغ پيام در غدير خم

بسم‌الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. والصلوه والسلام علی سیدنا محمد وعلی آله الطیبین الطاهرین.

 

در ایـن لحظات و در ایـن روز‌ها، همان‌گونـه که در هفتـه‌های گذشته نیز گفتیم، با آن دسته از برادرانمان همگام و هم‌نواییم که حج گزارده و واجب خود را ادا کرده و خشنودی خداوند سبحان را به دست آورده‌اند؛ کسانی که عید قربان را ارج نهاده‌اند و آن را حقیقتاً جشن گرفته و گرامی داشته‌اند، آن‌گونه که خداوند متعال می‌پسندد.

 

در این روز‌ها با برادرانی هم‌نواییم که از هر سو به زیارت خانۀ خدا شرفیاب شده‌اند. این زیارت گوارایشان باد، به‌ویژه که در این سال حادثه‌ای بزرگ و پرمعنا رخ داد، یعنی دیدار با مرجع عالیقدرمان، جناب سید محسن حکیم (ادام الله ظله.)

 

همچنین در این روز‌ها و در این لحظات، با برادرانی همراه هستیم که در طول تاریخ اسلام حج گزارده‌اند و این مراسم را گرامی داشته‌اند؛ همۀ کسانی که فریضۀ حج را به جا آورده‌اند و این روز‌ها را ارج نهاده‌اند و این رسالت و امانت را پاس داشته‌اند تا اینکه به دست ما رسیده است. در پیشاپیش آنان قافلۀ اصحاب پیامبر (ص) است که در سال دهم هجری به همراه پیامبر، حجـة‌الوداع را ادا کردند.

 

همان‌گونه که می‌دانید، پیامبر در آخرین سال زندگی خود، به حج رفت و رفتار پیامبر در آن سال و در آن حج، رنگ و بوی وداع داشت و مسئولیت‌های بزرگ مسلمانان را به آنان گوشزد می‌کرد. پیامبر در آن سال، به اصطلاح هنرمندان و نقاشان، آخرین روتوش‌ها و اصلاحات را به فرمان خداوند در شریعت مقدس اعمال کرد؛ به گونه‌ای که شریعت را در حجـة‌الوداع تمام و کامل کرد. چندین بار در جاهای مختلف، هنگام احرام، در منی، در عرفات، در مزدلفه، سخنانی گفت که حاکی از آن بود که این حج و این سال، سال وداع پیامبر با امت خویش است.

 

احکام و رویدادهای حجـةالوداع در کتاب‌ها موجود است. در پایان این حج که پیامبر از مکه خارج شد و به طرف مدینه حرکت کرد، همۀ مسلمانانی که با ایشان در آن سال حج گزارده بودند، نیز همراه ایشان از مکه خارج شدند. مسلمانانی که می‌دانستند پیامبر در آن سال به حج می‌رود، در حد توان خود کوشیدند که به حج بروند و پیامبر را در این سال زیارت کنند.

 

پس از آن نیز همگی همراه پیامبر از مکه خارج شدند و در روز هجدهم این ماه، ماه ذی‌الحجه، یعنی پس فردا، در روز غدیر، همگی به جُحفه رسیدند. جحفه، برای بسیاری از مسلمانانی که همراه پیامبر بودند، آخر راه بود، چون راه آنان از یکدیگر جدا می‌شد: اهل شام از راهی می‌رفتند، اهل یمن از راهی دیگر و مسلمانان عراق از راه سوم. ولی در جحفه، همه با پیامبر بودند و به گفتۀ مورخان، جمعیت آنان بیشتر از صدهزار نفر بوده است. در آن روز تعداد مسلمانان حدود ۱۲۰ هزار نفر بود.

 

جحفه نـام بیابانی بـزرگ و وسیع است. پیامبـر در آن بیابان بـهبرکۀ آبی رسید که در فصل زمستان در آن آب جمع می‌شد و در دیگر فصل‌ها از آن آب استفاده می‌کردند. پیامبر نزدیک این برکه که به «غدیر خم» معروف بود، فرود آمد و به مردم نیز فرمان داد تا فرود آیند و از آنان خواست که جمع شوند.

 

روزی گرم بود، از روزهای تابستان که خورشید در وسط آسمان بود و زمین پا‌ها را می‌سوزاند. حتی بسیاری از مسلمانان که کفش به پا نداشتند، نمی‌توانستند بر روی زمین بایستند و از شدت گرمای تابستان، برخی از لباس‌هایشان را زیر پایشان گذاشته بودند.

 

همه ایستادند و فهمیدند که پیامبر برای امر مهمی آنان را فراخوانده است، زیرا اینجا آخرین چهارراه است و پس از این روز، دیگر پیامبر را نخواهند دید. چون ماهِ بعد محرم بود و پس از آن صفر و پیامبر در آخر ماه صفر از دنیا رفت.

 

بنابرایـن، این اجتماع آخریـن اجتماع مسلمانان با پیامبر بـود و سخنان پیامبر در این اجتماع، مهم‌ترین سخنانی بود که احتمالاً پیامبر با گفتنش، امت خود را وداع می‌گفت. در این گرما، در وسط این بیابان، از آنان خواسته است تا جمع شوند.

 

بنا بر تفاسیر ما، آیۀ «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ» در روز هجدهم ماه ذی‌الحجه نازل شده است.

 

پیامبر مسلمانان را جمع کرد تا با آنان وداع کند و فرمود: «أیُّها النّاسُ أوشَکَ أن اُدعی فَاُجیبَ.» (ای مردم نزدیک است که فراخوانده شوم و من آن را پاسخ گویم.) یعنی زمان مرگ من نزدیک است. به شما خبر می‌دهم که به‌زودی از میان شما خواهم رفت. پیامبر در اجتماع مسلمانان و در آخرین دیدار خود می‌خواهد با آنان وداع کند و سخنی بگوید. این سخن یقیناً مهم است و وصیتی بزرگ خواهد بود. این‌طور نیست؟ کسی که می‌خواهد از میان خانواده‌اش برود، آخرین سخنان را که مهم و اساسی است، به آنان می‌گوید تا پس از مرگ او برای آنان سودمند باشد.

 

«ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است، به مردم برسان.» بنابراین، امری عظیم در کار است که اگر‌‌ رها شود، به معنای ادا نشدن رسالت است.

 

گذشته از آنکه در این امر مهم، پیامبر باید از آزار و اذیت مردم در امان بماند: «خدا تو را از مردم حفظ می‌کند.» پیامبر نیاز به مصونیت داشت. یعنی مسئله‌ای در کار بود که ممکن بود طمع و هوا و هوس مردم را برانگیزد. کسانی بودند که برای دنیا اسلام آورده بودند و یا اسلام را راهی برای رسیدن به خواسته‌ها و شهوت‌های خود می‌دانستند. کسانی بودند که خود را برای رسیدن به رهبری جامعه پس از پیامبر، آماده کرده بودند. بی‌تردید در چنین موقعیتی ممکن بود اعلام این مسئله از زبان پیامبر، آنان را ناراحت کند و آرزو‌هایشان را بر باد دهد و خواب‌هایی را که دیده بودند، پریشان کند. از این رو، پیامبر نیاز به مصونیتی از جانب خداوند داشت: «خدا تو را از مردم حفظ می‌کند.»

 

این چه مسئله‌ای بود که پیامبر برای آن مردم را در آن بیابان خشک و بی‌آب و علف و در آن آفتاب سوزان جمع کرد؟ پیامبر در آخرین دیدار چه می‌خواست بگوید؟ حتماً امر مهمی بوده است.

 

صد‌ها و هـزاران نفر از راویـان، محدثان، مفسران، علمای رجال، اصحاب پیامبر و تابعان، این حدیث را نقل کرده‌اند و از نظر سند، جای هیچ گونه تردیدی در آن نیست. به اتفاق مفسران و تاریخ‌نویسان و راویان و فقیهان و صحابه و تابعان، این آخرین دیدار پیامبر با امت، بی‌تردید رخ داده است و متن حدیثی که احمد بن حنبل، پیشوای حنبلیان، در مسند خود نقل کرده است، درست مانند حدیثی است که در کتاب‌های ما وجود دارد. در این مسئله هیچ کس اختلاف ندارد.

 

پیامبـر در این روز بـه مـردم چه گفت؟ پس از آنکه از نزدیک شدن وفات خود خبر داد، از آنان خواست که به ادا شدن رسالت به دست او، گواهی دهند. همه گفتند: «آری، تو رسالت خود را ابلاغ کردی و آن را به طور کامل ادا کردی و در این راه، از هیچ کوششی فروگذار نکردی.» پس از آن، پیامبر فرمود: «آیا من به شما از خودتان سزاوار‌تر نیستم؟» گفتند: «آری.» چرا گفتند آری؟ و چرا پیامبر از آنان اعتراف گرفت که به آنان از خودشان سزاوار‌تر است؟ زیرا قرآن کریم می‌فرماید: «النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» و قرآن کلام خداوند است و تردیدی در آن نیست. بنابراین، «آیا من به شما از خودتان سزاوار‌تر نیستم؟» چیزی جز اعتراف به آنچه در قرآن کریم آمده، نیست.

 

در پاسخ به این سؤال همه گفتند: آری. چـرا پیامبـر چنین سؤالی از آنان کرد؟ چرا چنین گفت؟ تا معنای سخن بعدی خود را روشن کند. وقتی گفتند آری، تو به ما از خودمان سزاوارتری، پیامبر دست علی را بلند کرد، به گونه‌ای که زیر بغل هر دو آشکار شد و فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌّ مَولاهُ.» (هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست.) سپس دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «الّلهُمَّ والِ مَن والاهُ وَعادِ مَن عاداهُ وَانصُر مَن نَصَرَهُ وَاخذُل مَن خَذَلَهُ.» (خدایا هر که را با او دوستی کند، دوست بدار و هر که را با او دشمنی ورزد، دشمن بدار و هر که را بدو یاری رساند، یاری رسان و هر که او را خوار دارد، او را خوار ساز.) مردم نیز آمین گفتند.

 

از این روایت متوا‌تر چه فهمیده‌اند و چگونه به آن عمل کرده‌اند؟ این‌ها دو سؤالی است که دوست دارم در این روز مبارک و روز جمعه به آن‌ها پاسخ دهم. سخن در این زمینه بسیار است. ان‌شاء‌الله، صبح یکشنبه ساعت ۹، جشن بزرگی در باشگاه فرهنگی امام صادق (ع) برگزار خواهیم کرد. حاضران به غایبان خبر دهند.

 

این روزهای جاویدان، همواره در تاریخ ما باقی خواهد ماند. جهان دگرگون شده است، ولی این روز تغییری نکرده است. حاکمان بسیاری آمده‌اند و رفته‌اند، ولی این روز باقی است. اوضاع جامعه و مشکلات و انتخابات و دیگر شرایط، باعث نمی‌شود که ما این روز را فراموش کنیم یا نسبت به آن کم‌توجه شویم. ان‌شاء‌الله به برادران خود خبر دهید تا گرد هم آییم و دربارۀ غدیر صحبت کنیم و این روز را گرامی بداریم و با خداوند پیمان ببندیم که از کسانی خواهیم بود که این سخن و این خطبه را شنیدند و فهمیدند و به آن عمل کردند. این طور نیست؟

 

سه نکته وجود دارد:

۱. شنیدن پیام: ما و همۀ مسلمانان بدون استثنا این پیام را شنیده‌ایم. کسی که تاریخ و لغت و تفسیر و حدیث را مطالعه کند، این ندای پیامبر در گوش او طنین‌انداز می‌شود که «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌّ مَولاهُ.» این سخن را شنیده‌ایم.

۲. فهم پیام: آیا معنای سخن پیامبر را درست فهمیده‌ایم؟ ان‌شاء‌الله. برخی هستند که سخن پیامبر را به گونۀ دیگری فهمیده‌اند. چگونه فهمیده‌اند؟ چه گفته‌اند؟ گفته‌اند: میان امیر مؤمنان، علی (ع) و قهرمانان عرب و قبایل عرب و عشایر و خانواده‌ها، حس انتقام‌جویی و خون‌خواهی وجود داشت.

فاطمۀ زهرا (س) در خطبۀ خود بـا اشـاره به آیۀ «کُلَّمَا أَوْقَدُواْ نَـارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ» فرموده است که «هرگاه که آتش حوادث زبانه می‌کشید، [پیامبر] پسرعمویش را در شعله‌های آن می‌افکند.» فاطمۀ زهرا می‌گوید: وقتی اوضاع سخت می‌شد و آتش حوادث زبانه می‌کشید و گروهی طغیان می‌کردند، پیامبر پسر عمویش، امیر مؤمنان علی (ع) را در میان شعله‌های سرکش آن می‌افکند و او تا آن را خاموش نمی‌ساخت، باز نمی‌گشت.

 

طبیعی است که میان علی و کسانی که در آخرین لحظات اسلام آوردند و گروه گروه وارد اسلام شدند، [کینه و دشمنی وجود داشته باشد.] «إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ. وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا.» کسانی که دسته دسته وارد اسلام شدند، چگونه اسلام آوردند؟ آیا از‌‌ همان ابتدا وارد اسلام شده بودند؟ نه، بلکه پس از آنکه پیروزی محمد (ص) قطعی شد و توانست بر پسر عموهای خود و بر قریش غلبه کند، قبایل عرب دریافتند که ایستادگی دیگر هیچ سودی ندارد و باید اسلام بیاورند. بنابراین، ورود آنان به اسلام، پس از ثبات یافتن موقعیت پیامبر و قدرت گرفتن امت او بود. چه عاملی باعث ثبات و استواری دین خدا شده بود؟ رهبری درست و هوشمندانۀ رسول خدا و شجاعت امیر مؤمنان. او وارد آتش جنگ‌ها و مشکلات شد و به فرمان خداوند بسیاری از قهرمانان عرب و بزرگان قریش را کشت.

 

درست است. شاید تعداد کمی از خانواده‌ها از علی داغ‌دار بودند و نتوانسته بودند از او انتقام بگیرند. از این رو، کسانی که این حدیث را نادرست برداشت کرده‌اند، می‌گویند پیامبر اکرم (ص) می‌دید مردم از علی بیزارند و نسبت به او حس انتقام‌جویی و خون‌خواهی دارند. حال که مرگ او نزدیک است، چه کند؟ این بود که از مردم خواست علی را دوست داشته باشند و گفت: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌ مَولاهُ» آنان می‌گویند معنای این حدیث چنین است: «هر کس مرا دوست دارد، علی را نیز دوست بدارد.» بنابراین، معنای حدیث پیامبر دوست داشتن علی و بیزار نبودن از اوست.

 

در پاسخ این افراد باید گفت: درست است که کلمه «المولی» هم در معنای دوستدار و هم در معنای ولی امر و حاکم استعمال می‌شود، ولی آیا صرف دوست داشتن علی در خور چنین اهتمام فراوانی بود که پیامبر مردم را در آخرین لحظه، زیر آفتاب شدید و بر روی زمین که مثل آتش سوزاننده بود، جمع کند تا به آنان بگوید که‌ای مردم، علی را دوست داشته باشید؟ بعید است که مقصود پیامبر این بوده باشد.

گذشته از آن، پیامبر در حجـةالوداع و در عرفات فرموده بود: خون‌هایی که ریخته شده است، تمام شده و هیچ کس نباید به سبب خون‌های ریخته شده، انتقام بگیرد. اسلام آنچه پیش از این بوده است، پاک می‌کند و خون‌هایی که ریخته شده، به فرمان خدا و رسول خدا و برای دفاع از امت بوده است و خون‌خواهی و انتقام‌جویی برای آن‌ها جایز نیست.

 

این مسئله میان مسلمانان معروف بود و نیاز نبود که پیامبر مردم را برای آن جمع کند و بگوید علی را دوست بدارید، زیرا کسی که با وجود همۀ این احکام، او را دوست نداشته، پس از شنیدن این خطبه نیز دوست نخواهد داشت. بنابراین، مسئلۀ دوست داشتن، آن مسئلۀ مهمی نبود که پیامبر مردم را به سببش گرد هم آورد. افزون بر آن، ما عرب هستیم و معنای جمله را با توجه به قراین متصله و منفصله می‌فهمیم. ابتدای حدیث و خطبه، قرینه است برای معنای ولی و مولا. پیامبر ابتدا فرمود: «آیا من به شما از خودتان سزاوار‌تر نیستم؟» گفتند: «آری.» سپس فرمود: «هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست.» قرینه، پیش از آن آمده و معنا روشن است و به توضیح نیاز ندارد. «آیا من به شما از خودتان سزاوار‌تر نیستم؟» معنای «به شما از خودتان سزاوارترم» چیست؟ اگر پیامبر می‌خواست بگوید که هر که مرا دوست دارد، علی را دوست بدارد، چرا گفت: «آیا من به شما از خودتان سزاوار‌تر نیستم؟»

 

بنـابرایـن، چنین بـرداشتی نادرست است و تفسیـر درست ایـن است که معنای «مولا»‌‌ همان است که در ابتدای خطبه آمده است؛ یعنی‌‌ همان معنایی که از عبارت «آیا من به شما از خودتان سزاوار‌تر نیستم» می‌فهمیم،‌‌ همان معنا را از جملۀ «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌّ مَولاهُ» می‌فهمیم. این یک معنای روشن و عرفی است که هر عربی، بدون نیاز به این بحث‌ها و شبهه‌های سست و بی‌پایه، درک می‌کند.

 

بنابـرایـن، معنای درست حدیث و خطبۀ غدیـر، ایـن است کـه مقام و منصبی که پیامبر به فرمان خداوند در روز غدیر به علی عطا کرد،‌‌ همان مقام و منصبی است که خود ایشان به حکم آیۀ «النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» در طول زندگی داشت و معنایی که از آیۀ شریفۀ «النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» می‌فهمیم،‌‌ همان معنایی است که از حدیث «مَن کُنتُ مَولاه فَهذا عَلیٌّ مَولاهُ» می‌فهمیم. یعنی موضوع آیۀ شریفه توسّع یافته است. آیه می‌گوید: «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوار‌تر است» و سیرۀ پیامبر و خطبۀ ایشان می‌گوید: «علی به مؤمنان از خودشان سزاوار‌تر است.»

 

در یک کلمه، معنای آیۀ «النّبیُّ اَولی بِالمُؤمِنینَ مِن أنفُسِهِم» چیست؟ معنای آیه این است که اطاعت از پیامبر واجب است. یعنی اگر نفس شما چیزی بخواهد، ولی علی (ع) چیز دیگری بخواهد، باید آنچه نفس شما را وسوسه می‌کند،‌‌ رها کنید و خواستۀ علی را مقدم بدارید، همان‌گونه که قبلاً نیز به سخن محمد عمل می‌کردید. این معنای روشن و قطعی حدیث است. بنابراین، «اولی بودن» به معنای وجوب اطاعت خداوند است؛‌‌ همان معنای منظور در این آیۀ شریفه: «أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الامْرِ مِنکُمْ.» اما چرا‌‌ همان معنا؟

 

در «از خدا و از رسول اطاعت کنید» منظور، اطاعت از رسول در چیست؟ آیا در گوش سپردن به سخنانش دربارۀ احکام شرعی است؟ خیر. اگر رسول خدا گفت این واجب است و این حرام و این کار را بکن، چون واجب است و آن کار را ترک کن، چون حرام است و ما گوش سپردیم و اطاعت کردیم، این اطاعت از رسول نیست، اطاعت از خداست؛ زیرا احکام اوامر خدایند. آیا این‌گونه نیست؟ آیا ما معتقد نیستیم که اسلام دین خداست؟ در احکام شرعی اطاعت از رسول، عین اطاعت از خداست. بنابراین، معنای اطاعت از رسول، اطاعت در واجب و حرام نیست؛ اطاعت از رسول اطاعت از او در شئون ولایت است، در شئون حکومت، در ساختن جامعه و در چگونگی تربیت. این معنای اطاعت از رسول است و معنای اطاعت اولوالامر. به همین سبب، آیۀ شریفه اطاعت از خدا و اطاعت از رسول و اولوالامر را از هم جدا کرده است. زیرا اطاعت از رسول و اولوالامر اطاعت دیگری است در کنار اطاعت خدا و در راه تحقق و عملی کردن اطاعت از خدا.

 

در اینجا دوست دارم دربارۀ کلمۀ «المولـی» توضیحی بدهم تـا وارد بحث دوم شویم.‌ای رسول خدا، ما فهمیدیم منظور شما از جملۀ «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌّ مَولاهُ» در روز غدیر چیست؛ فهمیدیم که منظور شما این است که اطاعت از امام، مانند اطاعت از پیامبر، واجب است و همان‌گونه که شما به ما از خودمان سزاوارترید، علی نیز به ما از خودمان سزاوار‌تر است. حال می‌خواهیم بدانیم معنای ولایت و مولا چیست؟‌‌ همان معنایی است که از آیۀ زیر برمی‌آید: «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ.»

 

معنای «ولی» در این آیه،‌‌ همان معنای «اولوالامـر» است در آیـۀ «أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الامْرِ مِنکُمْ.»

 

«ولی» و «اولوالامر» و «مولا» و «اولی» واژه‌های مختلف برای یک معنا هستند. ما این‌گونه می‌فهمیم و شاخصه و رمز مذهب ما همین است. اگر تنها بگوییم ما علی را دوست داریم، هیچ کاری نکرده‌ایم؛ زیرا دوست داشتن علی به سبب آنکه یکی از اهل بیت است، تکلیف و واجب قرآنی است، زیرا قرآن کریم فرموده است: «قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی.» آیا علی از خویشان و «ذوی‌القربی» نیست؟ مسلماً چرا. پس دوست داشتن ذوی‌القربی، بخشی از اسلام است و هر که علی را دوست نداشته باشد، بدون تردید کافر است.

 

مسئلۀ محبت و دوست داشتن، امر مسلمی است که هیچ کس با آن مخالف نیست و مسلمانان، همگی اهل بیت را دوست دارند. بحث در ولایت و مولویت و اولوالامر بودن و ولی و اولی بودن از دیگران است. این بحثی اساسی است.

 

۳. عمل به پیام: آیا ما به آنچه فهمیده‌ایم، عمل می‌کنیم؟ قرآن کریم می‌گوید: «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ.»

 

معنای «ولی» و «اولیا» چیست؟ یعنی کسی یا کسانی که به انسان فرمان می‌دهند، او را نهی می‌کنند، برمی‌انگیزند، بازمی‌دارند و… ولی و مولا در برابر برده است. موقعیت مولا چگونه بود؟ تصور کنید. سابقاً برخی از مردم بَرده بودند و برخی ارباب. مفهوم بردگی و اربابی چیست؟ یعنی غلام و کنیز، فرمان مولا را اطاعت می‌کردند. اگر برده تجارتی می‌کرد، جایی می‌رفت، چیزی می‌خواست یا برخوردی می‌کرد، همه چیز بایست به فرمان مولا می‌بود. یعنی خاستگاه فعالیت‌ها و گرایش‌ها و افعال و ترک افعال انسان، فرمان مولاست و بنده باید از مولایش، خداوند سبحان، اطاعت کند. این طور نیست؟ وظیفۀ بنده همین است و موقعیت مولا آن را اقتضا می‌کند.

 

قرآن می‌خواهد بگوید: شما در کار‌ها و رفتار‌ها و خواب و بیداری و همۀ برخورد‌هایتان، باید فرمان‌بر خدا و پیامبر و علی باشید. یعنی چه؟ یعنی اگر چیزی به ذهنت آمد و به چیزی میل پیدا کردی، باید ببینی آیا خدا و پیامبر و اولوالامر از آن خشنودند یا نه؟ اگر از آن خشنود بودند، آن را انجام دهی و اگر خشنود نبودند، انجام ندهی؛ خواه آن را دوست داشته باشی یا نه. ما اختیار داریم که آن را انجام دهیم یا ندهیم.

ما سخن پیامبـر را شنیدیـم و درک کردیم. حال بـاید بـه آن عمل کنیم. راهی جز عمل کردن پیش رو نداریم. به چه عمل کنیم؟ خداوند می‌خواهد که شما تابع خواست و اراده و هوس و خودخواهی خویش نباشید. از شما می‌خواهد‌‌ رها و آزاد نباشید. بله، در برابر خدا آزاد نباشید. ماجرای امام صادق و بُشر را برای شما نقل کرده‌ام. امام روزی از جلو خانۀ او گذشت و صدای غنا و ساز و آواز و لهو و لعب شنید. امام نزدیک در خانه ایستاد و از خدمتکار پرسید: آیا صاحب خانه بنده است یا آزاد؟ خدمتکار گفت: صاحب خانه آزاد است، نه بنده، و بلکه خود بنده‌هایی دارد. او بشر است که مردی ثروتمند و بی‌نیاز است. امام فرمود: آری، اگر بنده بود از مولای خود سرپیچی نمی‌کرد. سپس این آیه را خواند: «أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ» و رفت. و خداوند متعال بُشر را با این تذکر هدایت کرد.

 

بنابراین، بحث عمل کردن است،‌ای بـرادران، کافـی نیست کـه تن‌ها بگوییم ولیّ ما خدا و پیامبر است و کسانی که ایمان آورده‌اند و نماز برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند. ولیّ شما خداست. یعنی چه؟ ولیّ شما پیامبر است. یعنی چه؟ ولیّ شما امام است. یعنی چه؟ شما وقتی می‌خواهید چیزی بخورید یا بیاشامید یا رفتاری یا برخوردی کنید، آن را بر اساس منافع و خواست و هوس خود انجام می‌دهید. یعنی بر اساس اراده و آزادی خود رفتار می‌کنید. در این صورت فرق میان شما و غیر شما چیست؟ شما می‌گویید علاوه بر آنکه مانند دیگران به ولایت خدا و ولایت پیامبر ایمان دارید، به ولایت علی نیز ایمان دارید. پذیرفتن ولایت خدا چه تأثیری در شما دارد؟ پذیرفتن ولایت پیامبر و علی چه تأثیری در شما دارد؟ ادای واجبات و دوری از محرّمات کافی نیست، زیرا این‌ها اطاعت پروردگار است. اطاعت از پیامبر و اولو‌الامر چه می‌شود؟


باید کار‌ها و حرکت‌ها و گام‌های ما برخاسته از ولایت و الهام‌گرفته از آن باشد. در این صورت است که زندگی ما با زندگی دیگران متفاوت خواهد بود. وگرنه گفتنِ اینکه «علی ولیّ خداست» چه سودی دارد؟ اگر پنجاه هزار بار با زبان بگویی: «أَشهَدُ أنَّ عَلیاً وَلیُّ اللهِ» ولی قلب تو چنین شهادتی ندهد، اگر با زبان بگویی ولیّ تو خدا و محمد و علی است، ولی دست تو نگوید که ولیّ‌اش خدا و پیامبر است، اگر گوش و چشم و پا و قلب و اعضای بدن تو نگویند ولیّ ما خداست و پیامبر و کسانی که ایمان آورده‌اند، دیگر ولایت چه معنایی دارد؟ آیا اسم ولایت اثر دارد؟ اسم هیچ اثری ندارد، برادران. من به خودم و شما، در اینجا و هر جا می‌گویم که دین در شکل کنونی آن، یعنی دین اسمی و زبانی، دین نیست و هیچ سودی ندارد و کاری از آن بر نمی‌آید.

 

ما امروزه چه بهره‌ای از دین می‌بریم؟ در عصر ما دین چه کارکردی دارد؟ آیا دین سرنوشت را تعیین می‌کند؟ سرنوشت شما به دست خودتان است؟ اینکه امروز شما ثروتمند یا فقیر، سربلند یا سرافکنده، کارمند یا بیکارید، به دست چه کسی است؟ امنیت کشور به دست شماست؟ آیندۀ فرزندانتان در دست شماست؟ آیندۀ خودتان چطور؟ تجارت شما؟ دارایی شما؟ باغ و بستان شما؟ خانه‌های شما؟ ناموس و آبروی شما به دست شماست یا به دست کافران جهان؟

 

کدام دین؟ دین در جهان معاصر چه سخنـی و چه پیـامی دارد؟ نماز خواندن و روزه گرفتن پیام دین نیست. پیام و محتوای درست دین آن است که زندگی شما را دین رهبری کند؛ آیندۀ شما را دین تأمین کند؛ آبرو و ناموس شما را دین حفظ کند؛ جامعۀ شما بر پایۀ دین تشکیل شود؛ خط مشی شما را دین رقم زند؛ وگرنه دین هیچ تأثیری نخواهد داشت. ما تنها هاله و شبح دین را داریم و شبح، هیچ کس را نمی‌ترساند و صورت و ظاهر هیچ کاری از پیش نمی‌برد. باید از نفس خود آغاز و دین را اجرا کنیم. نگویید دیگران به دین عمل نمی‌کنند. شما را به دیگران چه کار؟

 

مـی‌خواهم از تک تک شما بپـرسم: کدام یک از حـرکت‌هـا و اقدامات شما برخاسته از دین است؟ غیر از اموری که از روی عادت است؟ غیر از نماز و روزه؟ فعالیت، نشست و برخاست، طرفداری، حزب و گروه، دشمنی، محبت، رفاقت، مهربانی، عصبانیت، خشونت و… کدام یک از این‌ها برخاسته از دین است؟ آیا برای دین خشمگین می‌شوید یا برای خودتان؟ یا برای خانواده‌تان؟ یا برای دوستانتان؟ آیا برای دین چیزی را دوست دارید یا از روی هوا و هوس؟… مشکل ما اینجاست.

 

اگر اختیـار دیگران را نداریـم، اختیار خودمان را که داریم. آیـا اختیار خودمان را نداریم؟ امتحان کنیم. تجربه کنیم. تمرین کنیم. از همین امروز تلاش کنیم و چند قدم راه برویم و حس کنیم که در ورای این گام‌ها، خدا و رسول خدا و ولیّ خدا هستند. گام به گام پیش رویم. بیایید حداقل ما دگرگون شویم و مسلمان. این چه اسلامی است که ما با آن زندگی می‌کنیم؟ باید اثر ولایت در وجود ما جاری شود. باید دل‌های ما دست خدا شود، چراکه «اللهُ وَلیُّ الَّذینَ آمَنوا» خدا ولیّ کسانی است که ایمان آورده‌اند. باید خدا را ولیّ خود قرار دهیم، به گونه‌ای که محرک و انگیزۀ ما در زندگی باشد؛ یعنی او ما را برانگیزد و باز دارد. در این صورت است که می‌توانیم خود را مسلمان بخوانیم، وگرنه ظاهر دین چیزی جز عادت و بازیچه نیست.

 

الآن ما گاهی نماز می‌خوانیم و کسانی هستند که بیش از ما نماز می‌خوانند، ولی این نماز‌ها برای خدا نیست. برای غیر خداست. کسانی هستند که به عبادت‌های دشواری می‌پردازند. برخی از اهل تصوّف ریاضت‌های روحی می‌کشند. حتی برخی ملحدان چهل سال بر روی یک پا می‌ایستند. دربارۀ این‌گونه افراد نشنیده‌اید؟ در هند وجود دارند. کسانی هستند که بیش از ما تَعَبُّد می‌کنند.

 

الآن ما نماز می‌خوانیم و برخی از ما منَّت نیز می‌گذاریم. اما مگر یک سال نماز استیجاری صد و بیست لیره بیشتر است؟ و چنان‌که می‌دانید برخی از کسانی که می‌میرند، پنجاه یا شصت سال نماز وصیت می‌کنند. مگر هزینۀ آن چقدر می‌شود؟ آیا اسلام ما و دین ما این است؟

 

اسلام باید محرّک ما و محرّک همۀ وجود ما باشد. ما باید در کارخانۀ اسلامی ساخته شویم. باید هر یک از ما به انسان جدیدی تبدیل شود، یعنی انسان مسلمان؛ انسانی که از خدا و پیامبر و اولوالامر اطاعت می‌کند؛ انسانی که از خدا اطاعت می‌کند و ولیّ او خداست و از «کسانی که نماز می‌خوانند و همچنان‌که در رکوع‌اند، انفاق می‌کنند» اطاعت می‌کند. باید فعالیت‌ها و گرایش‌های ما برگرفته از آنان باشد. اسلام این است. تشیع این است. دین این است. ولایت این است. وگرنه دینی که چنین نباشد، هیچ نقشی و هیچ تأثیری ندارد.

 

کدام یک از حرکت‌های دنیای معاصر برخاسته از دین است؟ کدام یک از موج‌های جامعه، کدام یک از تمدن‌های جهان، کدام تحول تاریخی، کدام یک از سیره‌ها و روش‌های ما، کدام لباس پوشیدن ما رنگ و بوی دین دارد؟ دین از صحنۀ زندگی ما غایب است. در زندگی عادی ما اصلاً حضور ندارد. تنها شبح و شکل و رنگ آن باقی مانده است. اگر نمی‌خواهیم خود را بسازیم و اگر بر اساس دین حرکت نمی‌کنیم، دیگر چرا آبروی دین را می‌بریم؟ چرا دین را نادرست جلوه می‌دهیم؟ دینِ صحیح این است که هر یک از ما به محمد کوچک و علی کوچک تبدیل شود و کار و تلاش کند. دین این است و غیر آن لغو و پوچ. راه بسته نیست، به هیچ وجه. می‌توانیم شروع کنیم و به‌تدریج بکوشیم تا دیگران را برای خدا دوست بداریم و با دیگران برای خدا دشمنی کنیم. اندکی برای خدا کار کنیم، برای خدا از کسی طرفداری کنیم، اندکی صدایمان را برای خدا بالا ببریم و همۀ این امور این‌گونه پیش رود.

 

صحبت‌هـای مـن روشن است، بـرادران؟ بحث مبهمی نیست. خدا و پیامبر و امام علی چه تأثیری در زندگی ما دارند؟ چه تغییری در زندگی ما پدید می‌آورند؟ چرا آنان را اولیا می‌نامیم؟ اولیا یعنی چه؟ فرق میان شما که به خدا و محمد و علی ایمان دارید و دیگر شهروندانی که ولایت علی را قبول ندارند یا به ولایت محمد ایمان ندارند، چیست؟ فرق کسی که به خدا ایمان دارد با دیگر لبنانیانی که به خدا ایمان ندارند، چیست؟ مثل آنان راه می‌رویم و رفتار می‌کنیم، مثل آنان می‌خوریم و می‌پوشیم، مثل آنان دفاع می‌کنیم، بیزاری می‌جوییم، دوست می‌داریم. پس فرق ما با آنان چیست؟ اگر چنین باشد، اسلام ما صورت و شبح و شکلی بیش نیست و این‌گونه خود را گول می‌زنیم. خودمان را دل‌خوش می‌کنیم. دربارۀ خودم نیز می‌گویم تا به شما بی‌ادبی نکرده باشم. دیگران را دل‌خوش کنیم که: ما مسلمانیم، خدا را شکر. به قول ترک‌ها: «مسلمان الحمد لله.»

 

منظورم این است که باید به اسلام خود عمق بدهیم. قلب اسلام ما ضعیف می‌زند. وقتی با گناه یا کار زشتی روبه‌رو می‌شوید و می‌دانید که خداوند از آن خشنود نیست، آیا حرارت بدن شما بالا می‌رود؟ در حالی که اگر بشنوید کسی به شما دشنام می‌دهد… ـ‌ ببینید به کجا رسیده‌ایم و چطور دچار نوعی جمود شده‌ایم ـ به مجرد آنکه به شما یا یکی از افراد خانواده‌تان دشنام دهند، احساس می‌کنید خون در رگ‌هایتان می‌جوشد، رنگ چهره‌تان قرمز می‌شود، خشمگین می‌شوید و دنیا برایتان دگرگون می‌شود. این نوع تأثیر درست است، ولی آیا اگر کسی در برابر شما به خدا ناسزا بگوید، آیا آن را نشنیده نمی‌گیرید؟ اگر کسی در برابر شما خدا را نافرمانی کند، چه می‌کنید؟ آیا تغییری در خود حس می‌کنید؟ نه، به هیچ وجه! اینجا دیگر چنین تأثیری در ما به وجود نمی‌آید، پس در ما چیزی به نام اسلام وجود ندارد، یا به عبارت دیگر تنها نام اسلام در ما وجود دارد و از اسلام حقیقی بی‌بهره‌ایم.

 

[در حدیثی از پیامبر (ص) آمده است:] «یَأتی عَلی اُمَّتی زَمانٌ لایَبقی مِنَ الاِسلامِ اِلاّ اِسمُهُ وَمِنَ القُرآنِ اِلاّ رَسمُهُ.» (بر امت من روزگاری فرا می‌رسد که از اسلام جز نامی و از قرآن جز نشانی بر جای نمانده باشد.) و الآن‌‌ همان روزگار است. قرآن تنها شکل‌ها و خطوطی است در کتابی که در گوشۀ اتاق گذاشته شده است. مگر نه این است که امام علی (ع) فرموده است: «من قرآن ناطقم.» آیا شما نیز می‌خواهید تجسم قرآن باشید؟ اخلاقتان قرآنی باشد؟ کار‌هایتان قرآنی باشد؟ دل‌هایتان قرآنی باشد؟ باید این‌چنین باشید و این‌‌ همان چیزی است که او می‌خواهد.

 

بنابراین، در برابر مـا سه مرحله وجود دارد: شنیدن خطبۀ غدیـر، فهم آن و عمل به آن. در این صورت است که همان‌گونه که امام فرموده است، فرشتگان با ما دست خواهند داد: «هر کس روز غدیر را درک کند، در حالی که آن را شناخته و به آن ایمان پیدا کرده باشد، گویا فرشتگان با او دست داده‌اند.» کی فرشتگان با ما دست می‌دهند؟ کی به راه راست درمی‌آییم؟ زمانی که پشت سر امام علی حرکت کنیم. هرگاه علی وارد قلب‌هایمان شود و همۀ وجود ما و دست‌ها و پاهای ما را به حرکت درآورد. آن‌گاه به عزت و سربلندی می‌رسیم. نگویید نمی‌توانیم. هر یک از شما بر خودش تسلط دارد. از خودت شروع کن و پس از آن، خداوند گشایش می‌رساند و کمک می‌کند.

 

پس هر یک از ما ابتدا خود به عمل بپردازد و سپس فرزندانش را فراخواند و سپس یقین داشته باشد که پیروز است: «کَم مِّن فِئَـةٍ قَلِیلَـةٍ غَلَبَتْ فِئَـةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ.»

 

خداوند به ما توفیق دهد و از ما بپذیرد. والسلام علیکم ورحمـه الله وبرکاته.

منبع: انسان آسمان، صص۷۷-۹۵

مترجم: احمد ناظم

مؤلف: امام موسی صدر