سرور من ای امام!
تنها این نامه بود که سنگفرش راه را نقش زد، مقصودش رسیدن به تو بود…
و زمزمه زخمهای ما را با خود داشت…
و در پی گرمایی بود که از چین و لای عبای تو میتراوید.
بر روی پاکت نامه خیل انبوه چشمانمان بود…
و چون دستان تو آن را لمس کرد، از بیم از دست رفتن، آن دستان رویاها و مژگان ما را در خود گرفت.
سرور من…
نامه ما را باز کن و بخوان…
هنوز حروف الفبا در ساحل صور پژواک گامهای تو را جمع میکند. تا مگر گنجایش انبوه اشتیاق در پس سالیان سال را پیدا کند. و تو بر آه تب زخم ما گل سرخ و خنکا بیفشان.
ای همه روزهای رنج گواه باشید…
که ما بر پشت توسن جراحتی نشستیم که آنان گمان میکردند ما را از پای در خواهد آورد…
و ما همچنان در بیابانهای این هستی میگردیم، و تو را میجوییم
ای سرور من… و سواران از اسب پیاده نخواهند شد مگر آنکه تو بازگردی و پراکندگان را جمع کنی و در احساس خفتگان شیرینی شبزندهداری را بیدار کنی، در شب نشینیی که جز با طلوع صبح و بازگشت هیاهوی میدان پایان نمیپذیرد.
ای سرور من… وقتی که با هدف اصلاح گام در راه نهادی، میراثدار جد خویش بودی… و ما همچنان از عهده نیکخواندن کتابهایی بر میآییم که جانیان بر وسعت کربلا طعمه آتش ساختند.
ای سرور من… کشت از آن توست، و بار و بر رسیده و خوشگوار است. ما ساربانان قافلهای هستیم که سخت ره میسپارد، هدفش رسیدن به کرانههای یتیمی است، پاروهای رهایی در دست دارد و درد قایقها راهبر اوست… و تفنگ؛ وقتی که آن را زینت مردان خواندی، حاسدان بر تو خرده گرفتند…
و رویاهای ملت ما به حقیقت پیوست… و همت و عزم قهرمانان، فرزندان مدرسهای که تو راهش را نشان دادی، قلعه خیبر را دیگر بار درهم کوبید… و دوران هزیمت تا ابد رخت بر بست. ای سرور من…
هر که گمان میکند که ما ممکن است فراموش کنیم، به قدر دهر و دورانی به گذشته باز گردد و از خیمههای سرزمین طف (کربلا) باز پرسد، از آنها درباره جانهایی بپرسد که ابا دارند از آنها رخت ببندند…
و درباره رودی که نه بر وفق مراد و کام طفل شیرخوار جاری شد… و ما آن رود را در جنوب جاری کردیم… ما از این پس درد تشنگی نخواهیم داشت.
و چون همت و عزم در ما نشاندی، غل و زنجیر را مقهور خواهیم کرد… و تب داغ شوق آزادیخواهی خود را بر او جاری خواهیم ساخت… و سودای زنجیر را آب خواهیم کرد… آیا رواست که چنان که خواستهاند زنجیر بر دستان تو باقی بماند؟!
ای همه شیفتگان هوای آزاد، مگذارید که شیهه اسبان از سم و سنبک آنها دریوزگی کند، زین اسبان را فریاد آزادمردان قرار دهید که وحشت در دل فرمانگذار زندانبان میاندازد، تا مگر وجدان غافلان از خواب غفلت برجهد و سپیده موعود ما از روزن غبار به درآید. ای سرور من… غیبت به درازا کشید…
ما تو را از یاد نخواهیم برد… و دو برادر و یار تو (جناب شیخ محمد یعقوب و عباس بدرالدین) را از یاد نخواهیم برد. و همچنان به سوی شما راه خواهیم سپرد، تا آنگاه که به دیدار یکدیگر نائل گردیم.
چه مایه کوچکاند آنان وقتی که گمان میکنند که ممکن است ما سازش کنیم.
منبع: روزنامه اطلاعات
