داستانی که با غیاب آغاز شده است

ابراهیم اکبری دیزگاه، نویسنده رمان بیروط، در یادداشتی کوتاه درباره چهل و هشتمین سالگرد ربودن امام موسی صدر نوشته است.

پانزده سال است که به امام موسی صدر می‌اندیشم؛ نه صرفاً به‌عنوان شخصیت دینی و سیاسی، بلکه به‌مثابه امکانی برای زیست مؤمنانه در جهان معاصر. زندگی او این پرسش را پیش می‌کشد: چگونه می‌توان با خدمت به انسان خدا را پرستش کرد؟ یا چگونه محبت بنیاد سیاست و شهر می‌شود؟ یا در دنیایی که دیگری استثمار می‌شود برای انسان می‌توان گرد آمد؟

در جریان نگارش رمان «بیروط» بیشتر در معرض امام موسی صدر قرار گرفتم و با مفاهیمی چون انسان، فرار، غربت، تعلیق، پدر، امام، محبت و شهر مواجه شدم. هر چه در نوشتن پیش رفتم تعلق به شهر و توجه به انسان و یافتن مناسبات جدید الهیاتی بیشتر برایم مساله شد و رفته رفته از نویسنده رمان به شخصیت‌‌هایش میل کردم.

باری اکنون چهل‌وهشت سال از ناپدیدشدن امام موسی صدر در لیبی می‌گذرد، اما نمی‌توان او را به گذشته سپرد. مساله تنها سرنوشت او نیست؛ بلکه این پرسش نیز مطرح است که چگونه غیاب یک انسان به سرنوشت او بدل می‌شود.

شاید سرنوشت نه آن چیزی باشد که بر آدمی می‌رود، بلکه چیزی باشد که دیگران پس از غیاب او با وی می‌کنند: تبدیل‌کردنش به خاطره، اسطوره یا فراموشی، یا ادامه‌دادن ناتمامی‌های زندگی‌اش.

پس از گذشت این همه سال، می‌دانم که غیاب او پایان داستان نیست؛ بلکه داستانی است که با غیاب آغاز شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *