سبد خرید شما خالی است.
امام گفت: میخواهیم بستنی بخوریم. به ما بستنی بده. بستنیفروش از درخواست امام شگفتزده شد. [...]
امام موسی صدر را همه دوست داشتند، خصوصا خواهرها و مادر و برادرها. زمانی که [...]
هنگام ورود به روستا بار دیگر شگفتزده شدم. وقتی دیم که دهها کودک با مادرانشان [...]
سید موسی سوالات زیادی دارد و این امر مرا وادار می سازد که خود را، [...]
باید آرام آرام پیش رفت ما تا الآن که روی اینها کار کردهایم توانستهایم به [...]
به خاطر دارم هنگامی که ایشان تصمیم داشتند، نجف را ترک کنند، در برخی محافل [...]
آن قدر که ما در آن شرایط از آقا موسی صدر محبت دیدیم، در دیار [...]
دایی جون میگفت: «آدمها را زود دسته بندی نکنید و کنار نگذارید. فلانی چون این [...]
در حوزه ایشان هر درسی را که میخواند، میتوانست تدریس کند. یکی از کتابهایی که [...]
نام کاربری یا آدرس ایمیل *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار ورود
گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
آدرس ایمیل *
عضویت