عزم سفر

عدالتی که با عطوفت و بخشش برقرار می شود

در جهان امروز وقتی بخواهند عدل را نشان دهند و مجسمه­ای از عدل بر پا کنند، فرشته­ای را نشان می­دهند که با یک دست ترازویی را نگه داشته که شاقولش به طور حقیقی در وسط قرار دارد و دو کفّة ترازو به طور دقیق با یکدیگر مساوی هستند در دست دیگر فرشته، شمشیری برهنه قرار دارد که زبان حالش چنین است:

عدالت باید به طور قطعی اجرا شود و هیچ گونه رحمت و شفقتی در اجرای عدالت نباید به کار آید، زیرا رحمت بر یک سو ستم بر سوی دگر است و این ستمکاری با پیدا کردن عدل محض منافات دارد. و این را رمز عدل و داد می­خوانند و عدل را همان مساوات می­دانند.

ولی اگر بخواهیم عدل محمدی را نشان دهیم باید شمشیر را از دست فرشته بگیریم و به جایش شاخه­ای از زیتون بدهیم تا زبان حالش چنین باشد:

عدالت محمدی با مهر و عطوفت اجرا می­شود، مهر و عطوفت به هر دو طرف، نه به یک طرف، و چنین مهری با ظلم و ستم همراه نخواهد بود.

سخن درباره عدل محمدی از این هم بالاتر است، چون عدل محمدی همراه با عفو و اغماض است و چنین عدلی است که بشر را عدالت طلب قرار می­دهد.

شمشیری که در دست فرشته عدالت قرار دارد نشانی از عفو و اغماض در آن نیست.

عدالت مبتنی بر خشونت، ممکن است طبیعت بشری را از عدل گریزان سازد.

آنهایی که پی به حقیقت عدالت نبرده­اند و در اثر جهل و نادانی و کوتاه فکری از آن تنفّر پیدا کرده­اند، خود را مظلوم می­دانند و از عدل آزرده هستند.

گروهی دیگر، بخشی از گناه را نمی­شناسند و آن را جرم نمی­دانند که شایسته کیفر باشد.

سومین گروه، مساوات محض را عدل می­دانند، در حالی که مساوات محض اگر چه در جایی عدالت باشد ولی در جای دگر ظلم و ستم است. مساوات یک کارگر بنّا با یک مهندس ساختمان در مزد، ظلم است نه عدل.

در غزوه حنین هنگامی که رسول خدا سهمی وافر به ((مؤلّفه قلوبهم)) داد جاهلی نادان فریاد زد: (( اِعدل یا محمّد؛ محمد عدالت پیشه کن.))

حضرتش چنین پاسخ داد:

((اگر من عدالت را به کار نبرم، چه کسی به کار می­برد؟!))[1]

از این نظر ما عدل محمدی را بی­نظیر دیدیم؛ چون نظیری برایش در جهان ندیدیم.

تقابل میان داد و بیداد و عدل و ظلم به تعبیر فلسفی، تقابل عدم و ملکه است.

هرجا که ظلم محقّق نشود، عدل معنا ندارد و آن جا که صلاحیت برای عدل نباشد ظلم نیز صلاحیت ندارد.

عدل و ظلم در جایی است که حقّی در کار باشد، اگر کسی حقّی نداشته باشد اعطای به او عدل نیست و دریغ از او ظلم نخواهد بود.

بنابراین، اگر حق داری درمیان نباشد نه عدل در آن­جا  محقّق می­شود و نه ظلم، دو تن که هیچ گونه حقی بر شما ندارند اگر به یکی چیزی ببخشید و به دیگری ده برابر آن بدهید نه ظلمی به کار رفته و نه عدلی انجام شده، اگر چه ناپخته­ای آن را ظلم بداند، شما به هر دو نیکی کرده­اید و  مورد احسانشان قرار داده­اید.

احسان، مرحله­ای است فوق مرحله عدل،  احسان همیشه چنین است که مساوات در آن معتبر نیست. عدل الهی نسبت به بندگان از این قبیل است، یعنی احسان است.

عدل را اگر عادل به کار نبندد ظلم است، ولی محسن اگر به کسی احسان نکند ظلم نیست. غنایم حنین خاصه رسول خدا بود و اگر همه آنها را به یکی می­داد ظلم نبود و اگر هیج چیز به کسی نمی­داد باز هم ظلم نبود.

داد و دهش آن حضرت احسان بود و نیکی، البته تردیدی نیست که حضرت مصالحی را در این داد و دهش در نظر داشت که به عقل حرقوص (ابن ذی الخویصره) اعتراض کننده نمی­رسید.



[1] سیرة ابن هاشم، ج4، ص 496؛ مسند احمد، ج3، ص 459.