امام موسی صدر است و چمران. چمران است و مدرسه صنعتی. بین همه جاهایی که امام موسی صدر تأسیس کرده، مدرسه صنعتی جبل عامل ـ یا به قول لبنانیها مِهَنیه جبل عامل ـ رنگ و بو و جذابیت دیگری دارد. چون جایی است که چمران را به لبنان کشاند و ماندگارش کرد. مدرسه صنعتی جبل عامل برای ما فراتر از هنرستان پسران یتیم جنوب است. آنجا جای چمران است. آنجا دلگرمی امام صدر است.
از وقتی قرار شد مسافر لبنان شوم، دیدن مدرسه چمران را تصور میکردم. در لبنانی که میخواستم جای پای امام ربوده شدهام را ببینم، مدرسه صنعتی جای مهمی بود. مدام فکر میکردم دیدن آنجا چطور است. چه حالی دارد. برای دیدن جای پای چمران هم مشتاق بودم، هم مضطرب.
بالاخره با هماهنگی رباب صدر عزیز برای دیدن مهنیه رفتیم؛ بعدازظهر روزی که موسسات رباب خانم را با همه نظم و شکوهش دیده بودیم. از خانه دختران دیروز و موسسات امروز، تا مدرسه صنعتی راه زیادی نیست. در راه یاد همه بچههایی که مشتاق دیدن مدرسه بودند، بودم. میدانستم خیلیها دوست دارند جای من بودند.
مدرسه بالای تپه است. در عکسهای زمان امام اطراف مدرسه هیچ چیز نیست. اما امروز پر از خانه است. آن قدر که تا نزدیک نشدی مدرسه را نمیبینی.
بعدازظهر شنبه بود که رفتیم. آخر هفته بود و ساعت کاری مدرسه زودتر تمام میشد. با این حال مدیر و یکی دو نفر از هیئت مدیره مدرسه منتظرمان بودند.
وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم، باورم نمیشد آنجایم. باورم نمیشد جایی هستم که مصطفی چمران نه سال تمام آنجا بود؛ در همان حیاتی که او قدم میزد. با بچهها بازی میکرد. جایی که پدر چهارصد یتیم جنوب شد. جایی که وقتی جمالش را در آغوش گرفت و کودک یتیمی دید، گوشهای رفت و گریست. اینجا جای پای چمران بود. ذره ذرهاش شاهد روزها و شبهای چمران بود. اینجا جای پای امام موسی بود. اینجا دلگرمی امام بود در همه روزهای سخت لبنان. مقاومت از اینجا جوانه زد و بال و پر گرفت.
در تمام مدتی که میزبانانمان داشتند خوشامد میگفتند و قسمتهای مختلف مدرسه را نشانمان میدادند، در تمام مدتی که داشتیم در مدرسه میگشتیم و کارگاههایش را میدیدیم، من دنبال ردی از چمران بودم. آمده بودم مصطفی چمران را ببینم. کسی که مردم جنوب به عشق او اسم فرزندانشان را «شمران» میگذارند. کسی که از پسران جنوب مبارز ساخت.
در قدم به قدم مدرسه، در وجب به وجب زمینش، من چمران را میدیدم. او را میدیدم که از همین جاها گذشته. در همین کارگاهها با بچهها کار کرده. به خوابگاههایشان سر زده. در همین زمین بارها با آنها بازی کرده. در همین سالن بارها با آنها کشتی گرفته. همینجا، در همین محوطه کوچک آب نمایی بود که چمران و بچهها دورش عکس گرفته بودند و امروز فقط جایش باقی بود.
بعضی از شاگردان مدرسه در حیاط بودند و نگاهمان میکردند. معلوم بود تا به حال مهمانی مانند ما نداشتند. شنیده بودم چمران نمیگذاشت بچهها بیحوصله باشند. وقتی میدید کسی گوشهای نشسته و سرحال نیست، سراغش میرفت و آنقدر با او بازی میکرد و کشتی میگرفت تا شاداب شود. میگفت بچههای مدرسه نباید خمود باشند. نباید بیحوصله باشند. حالا، ۳۵ سال بعد از رفتن چمران از این مدرسه، من در چهرههای بچههای مدرسه دنبال همان طراوتی بودم که چمران در بچهها به وجود میآورد. اما بیشتر نگاه متعجب دیدم و بیحوصلگی و رخوت.
زمین بازی که زمانی سبز بود، امروز اثری از طراوت نداشت. عضو هیئت مدیره مدرسه داشت از خاطراتش میگفت. از اینکه امام موسی صدر مراسمهای زیادی را اینجا برگزار کرده؛ در همین زمین. تصور قامت امام که اینجا آمده، اینجا راه رفته، اینجا با بچهها بازی کرده، هم سخت است هم آسان. هم بغض دارد هم شیرینی.
عظمت اینجا را نمیتوانی درک کنی. مدیران این سالهای مدرسه هم درک نکردند که امروز اینجا اینقدر خشک و بیروح است. مدام در و دیوار را نگاه میکنم و شنیدههایم را مرور تا حس و حال آن روزها را درک کنم. تصویر اینجا برای من پر از شور و فعالیت بود، اما حالا دلگیر است.
فکر میکنم اگر الان چمران اینجا بیاید چه میکند؟ نمیگوید مدرسه من، جای تربیت مردان آینده جنوب، اینقدر سوت و کور و بینشاط نمیشود؟ نمیگوید مگر یادتان رفته وقتی خودتان شاگرد مدرسه بودید اینجا چطور بود؟
در کارگاهها که میگردی چمران را میبینی که به بچهها کار یاد میدهد و پا به پایشان کار میکند. چمران را میبینی که بچهای را که دلش برای مادرش تنگ شده سوار ماشین میکند و تا خانهاش میبرد تا بتواند مادرش را ببیند و دلتنگیاش طولانی نشود.
روی دیوار ساختمان بلند مدرسه، هنوز دنبال خرابیهای حمله فلسطینیها میگردی و خونی که چمران پای خرابیها نقاشی کرد و صدای یاسر عرفات را درآورد و امام جواب داد: یعنی این بچهها بعد از اینهمه ظلم حق «آخ» گفتن هم ندارند؟
در مدرسه چمرانی و دنبال نشانی از او ـ غیر از خاطراتش ـ میگردی. اما بیهوده است. حتی عکسی از چمران نیست. در یکی از اتاقهای طبقه اول چند قاب کهنه به دیوار است؛ امام موسی صدر و نبیه بری و…. عکسهایی آن قدر رنگ و رو رفته که انگار از زمان چمران آنجاست. سالن اجتماعات و نمازخانه ـ که یکی است ـ هم همین حالت را دارد. انگار سال هاست متروک است. هرچند آن طرف حیاط ساختمانی اضافه کردهاند و کلاسها آنجا برپا میشود ولی آنجا را ندیدیم. ساختمان جدید را چسبیده به ساختمانی ساختند که چمران و بچههای مدرسه یک ماه رمضان خودشان ساختند.
به زیرزمین میروی، همانجا که چمران به خاطر حمله اسرائیل همه بچهها را آنجا جمع کرده و بالای سرشان نشسته تا بخوابند.
زیرزمین امروز کارگاه مکانیک است و مربیاش از بیتوجهی ایران به اینجا ناراحت. آنقدر که به صراحت میگوید چرا باید فرانسه و کشورهای غربی به اینجا کمک کنند، ولی ایران نه؟ چرا باید مجبور باشیم از آنها کمک بگیریم؟ این را در حالی میگوید که غیر از کارگاه برق مدرسه که با کمک فرانسویها مجهز شده، بقیه جاها بسیار فقیر است؛ کارگاه مکانیک او جز چند موتور خیلی قدیمی و وسایلی قدیمیتر چیزی ندارد.
شنیده بودی مدرسه حال و هوای قبل را ندارد. همه امیدت برای دیدن اینجا اتاق چمران بود. اتاقی که شنیده بودی تا چند سال قبل هم مانند زمان چمران باقی بود. گفتند اتاق چمران طبقه اول است، گوشه سمت چپ. گفتم به تلافی همه اینها میروم آنجا مینشینم و نفس میکشم.
اتاق چمران امروز اتاق استراحت معلمان بود. دورتا دور اتاق فقط صندلی بود. وسط اتاق ایستادم و سعی کردم بفهمم اینجا کجاست. اتاق چمران جای سادهای است؛ او از امریکا آمد اینجا و تا امام صدرش بود اینجا را رها نکرد. این اتاق شاهد همه روزها و شبهای چمران در لبنان است. شاهد راز و نیازهای شبانهاش. شاهد تنهاییهایش، دلتنگیهایش برای فرزندانش، شاهد اشکهایش برای جمال چهارسالهاش که از دستش داد. شاهد نوشتههایش، شاهد دردهایش، شاهد حرفهایش با دیگران، شاهد نگرانیهایش برای امام موسی و حرکتش.
این اتاق وجود عظیمی مثل چمران را در خودش جا داده. اینجا را نباید ساده دید.
اما حتی برای همه این فکرها و حسها هم وقت نبود. حتی فرصت نشد عکس خوبی از اتاق بیندازم. گفتند اتاق کناری اتاق خوابش بود؛ اتاقی که درش قفل بود و باز هم نکردند. تا از اتاق خارج شدیم در را قفل کردند. باورم نمیشد اتاق چمران را اینقدر ساده تبدیل کرده باشند به اتاق استراحت. بیشتر از ناراحتی، بهت زده بودم. اما ناراحتیام زمانی زیادتر شد که دیدم انتهای راهرو اتاق مدیر مدرسه است. جایی که ما را برای پذیرایی و صحبت به آنجا بردند و رنگ و آبی داشت و مرتب بود. دلم میخواست بگویم لااقل اتاق چمران را اتاق مدیر میکردید.
دلم میخواست در اتاق چمران، کنار همان پنجرهای که او بارها غروب را تماشا کرده بود، غروب را تماشا کنم، اما مجال ندادند. ناراحتی دیگر به بغض تبدیل شد. بغضی که خیلی دوست داشت همانجا بشکند و نتوانست.
خاطرات زیادی از چمران گفتند. از دشمنی فلسطینیها با او. از اینکه از او بدشان میآمد چون امریکا را رها کرده بود و آمده بود در خط اول با اسرائیل بجنگد، ولی فلسطینیها دنبال این بودند که به نام مقاومت پولی بگیرند و زندگی کنند. آنقدر که وقتی اسرائیل حمله کرد، همهشان جز یکی دو نفر میدان را خالی کردند و چمران و بچههای همین مدرسه جلوی اسرائیل ایستادند. آن دو نفر هم آمدند اینجا و گفتند میخواهیم بجنگیم. ما را سرباز صفر فرض کنید و بگذارید باشیم؛ آنان را مسئول همان محورهایی کردند که از قبل انجا بودند.
مظلومیت آن سالهای چمران، با غربت امروزش ترکیب شد و حس تلخی را ساخت که با احساس دیدن موسسات رباب خانم صدر خیلی متفاوت بود. فکر میکردم اگر امام موسی بیاید و مدرسه را اینطور ببیند چه حسی پیدا میکند و چه میگوید. با خودم میگویم اینکه سعی کردند روی پای خودشان بایستند خوب است، اما ای کاش روش چمران هم یادشان باشد. ای کاش کسی از ایران خبری از اینجا میگرفت و برای بهتر شدنش کمک میکرد.ای کاش اینجا را از رباب خانم نمیگرفتند و همچنان دستش بود تا مثل خانه دختران گسترش بدهد و بهتر کند و بالاتر ببرد.
از مدرسه که برگشتیم، به هتل که رسیدم، اولین کارم این بود که برای یکی از بچهها که بسیار چمران را دوست دارد و آرزویش دیدن اینجاست نوشتم، به یادت بودم اما نمیتوانم بگویم جایت خالی بود.
مهدیه پالیزبان
________
* عنوان نوشته اشاره دارد به تابلو نقاشی «شمع» اثر شهید چمران.
منبع: روابط عمومی مؤسسۀ امام موسی صدر
