حبیبه جعفریان – خانواده صدر عجیبند. آنها آدم را دچار این سوءتفاهم میکنند که نوع بشر، فرشته است یا بوده است یا میتواند باشد. من آقای سید موسی صدر را که دارم زندگینامهاش را مینویسم، هیچ وقت ندیدهام و دارم همه زورم را میزنم که خلاف آن چیزی که از بیشتر راویها شنیدهام، آدم عادی درون او را از لابهلای صحبتهایی که از زیر زبان کس و کارش بیرون کشیدهام، به صحنه بیاورم اما شک دارم در نهایت چیزی دست من یا خوانندهام را بگیرد. اولی که کار را شروع کردم فکر میکردم فقط با خود سوژه این کلنجار را دارم- کلنجاری که مای بدبین مقیم عصر مدرن با خیلی خوب بودن هر چیزی داریم- ولی با هر کدام از صدرها که صحبت کردم بساط همین بود. رفتار آنها آن تکۀ واقع بین ذهن آدم را- که همان تکۀ بدبینش است- به چالش میکشد و دربارۀ حجم نفوذ «شر» در جهان پیرامونش به شک میاندازد. البته منظور من از خانوادۀ صدر همان معنی دقیق کلمه است: همسرش و بچههایش؛ کسانی که من برای نوشتن این زندگینامه با آنها ساعتها حرف زدم و بنا به ضرورت و بعدتر بنا به ضرورت و محبت- هر دو- با آنها همنشینی کردم.
متن زیر با تکیه بر اطلاعات سه، چهار جلسه گفتوگوی من با صدرالدین صدر- فرزند ارشد آقای امام موسی صدر- نوشته شده است. او در نظر من واقعیترین و خاکستریترین شخصیت خانواده بود، چون در مصاحبه بد قلق بود، چون مجبورم کرد ۲۴ ساعت قبل از مصاحبه سوالها را تحویلش بدهم، چون ذهن دو دو تا چهارتای دقیق سرسختی داشت، چون در گفتن حس واقعیاش خوددار بود و چون تنها فرد این خانواده بود که مرا میترساند اما این کاراکتر بدقلق خوددار، این متن را که در آن در باب خصوصیترین حسهای او نسبت به پدرش قلمفرسایی شده، تحمل کرد و با بزرگواری اجازه داده دیگران درون او را ببینند؛ با بزرگواری و شجاعت. به نظرتان کلمههای دور اغراقآمیزی نمیآیند؟ خصوصیاتی که قهرمانها- به همان معنای دقیق کلاسیکش- از آن سرشارند و من دارم همه سعیام را میکنم «صدر» ها را از آن مبرا کنم اما شک دارم چندان موفق باشم.
امام موسی صدر به روایت پسرش
تو میدانستی؛ به طرز دقیق و مطمئنی میدانستی کی هستی و چه کار باید بکنی. میگفتی «تکلیف» ات این است؛ نقشی که از تو خواسته شده است و برای آن میجنگیدی، خسته میشدی، تحقیر میشدی، فحش میشنیدی ولی ادامه میدادی و واقعا اتفاقی میافتاد. چیزی در جایی تغییر میکرد و کاری به سرانجام میرسید. اما من چه کار دارم میکنم؟ چه کار کردهام؟ جوانی من و بزرگسالیام به جستوجوی تو گذاشته است، به تقلایی که امیدوار بودهام با آن تو را به خودم و دیگران برگردانم ولی نتوانستهام؛ «نتوانستهام»؛ کلمهای که تو با آن میانهای نداشتی و من به حق یا ناحق فکر میکنم تو در آموختنش به من کم گذاشتی. نمیدانم این را میشود به دیگران یاد داد یا نه؟ اما میدانم که تو اگر اراده میکردی من آدم دیگری میشدم. خندهام میگیرد! اعتقادم این است یا در واقع دوست دارم اعتقادم این باشد که تو معجزه نمیکردی. تو یک آدم عادی بودی. یک آدم خیلی خوب عادی ولی… گله میکنم که تو اگر اراده میکردی من آدم دیگری میشدم. انگار تو خدایی. یا معجزهای در آستین داشتهای. خندهدار نیست؟ متناقض نیست؟
راستی میدانی اولین بار کی از تو ترسیدم؟ در صور، در یک بعدازظهر که با بچهها از مدرسه برمیگشتم. ما پیاده میآمدیم، توی سروکله هم میزدیم، دعوا میکردیم و فحش میدادیم. نزدیک خانه بودیم و من حواسم نبود که تو جلوی در ایستادهای و فحشی دادم. یادم نیست چی؟ فقط یادم است که هنوز آن فحش توی هوا سرگردان بود که من صدای تو را شنیدم که اسم مرا فریاد میزدی و برگشتم و تو را دیدم که بیرون خانه ایستاده بودی و تا به تو برسم طولانیترین و مرگبارترین لحظات زندگیام بوده است، تا الان. کتکی که همان جا مرا زدی، حتی، به این هولناکی نبود. یک آن احساس کردم تو را برای همیشه از دست دادهام. احساس کردم دیگر هیچوقت دوستم نخواهی داشت. هیچ وقت بغلم نخواهی کرد و هیچ وقت با من حرف نخواهی زد. یک بار این کار را کردی. ۲۴ ساعت تمام با من حرف نزدی. چون حورا را زده بودم. من قلدر بودم. حمید را هم میزدم. شاید چون بچه ارشد بودم فکر میکردم میتوانم. حق دارم. حمید طفلکی مظلوم هم بود. تپل و مظلوم. الان لاغر است و مظلوم. به هم پریدنهای ما منظره عادی و هر روزه خانه بود که تو هیچ وقت به خاطرش تنبیهام نکردی ولی اولین دفعهای که حورا را زدم ۲۴ ساعت با من حرف نزدی. سر زنها غیرتی بودی. کسی نباید بهشان زور میگفت. وقتی من، حورا و حمید فرانسه بودیم قدغن کرده بودی او ظرف بشورد یا جارو کند. حسودیام میشد؟ نه. تو میتوانستی هر کاری بکنی. هر کاری که تو میکردی درست بود.
چرا تو «محکوم به توانستن بودن» را به من یاد ندادی و این همه در آن جهنم ماندی؟ آیا اینها را هیچ وقت به تو میگویم؟ آیا میتوانم تو را به خاطر اینکه برای هدف بزرگترت ما را کم دیدی ببخشم؟ وقتی بودی، توانستم. وقتی بودی حس نمیکردم چیزی غیرعادی است. فکر نمیکردم این غیر عادی است که تو فقط روزهای یکشنبه با ما ناهار میخوری. فکر نمیکردم این غیر عادی است که شبها وقتی ما میخوابیم تو نیستی و وقتی بیدار میشویم هنوز نیستی. فکر نمیکردم این غیر عادی است که همه چیز ما را مامان انتخاب و خرید میکند. حتی لباسهای تو را. به نظر من اینها بد نبود. بچهتر که بودم حتی هیجانانگیز بود. تو بابای مهمی بودی که داشتی کارهای خارقالعادهای میکردی. خیلیها به حرفت گوش میکردند یا منتظر میماندند که تو بهشان بگویی چه کار کنند.
تو با باباهای دیگران فرق داشتی. خیلی با ما نبودی ولی آن کمی که بودی آن قدر دلپذیر بود، آن قدر خوب بود که انگار بس بود؛ ما در همان چند ساعتی که بودی از تو پر میشدیم با آنکه مهربانیهایت غلیظ نبود؛ مخصوصا اگر غریبهای بود. هیچ وقت محکم بغلم کردی؟ یک بار را یادم هست. وقتی تیر خورده بودم. نه یا ۱۰ سالم بود. پسر سرایدار ساختمان داشت با تفنگ شکاریاش ور میرفت که گلولهاش در رفت و صورت مرا که داشتم از پلهها بالا میرفتم زخمی کرد. محمد علی، رانندهمان، مرا رساند بیمارستان. اول مامان رسید و بعد تو آمدی. مرا توی بغلت گرفتی، محکم ولی کوتاه و بعد سعی کردی یک جوری بخندانیام که ترس و درد یادم برود. اگر کسی در آن لحظه میدیدت بعید بود فکر کند برای چیزی نگرانی یا غصه خوردهای در حالی که مامان میگفت وقتی خبر را شنیدهای روی پا بند نبودهای.
همیشه همین طوری بودی. احساساتت را پنهان میکردی. انگار قرار نبود هیچ وقت کسی بداند واقعا چه بر تو میگذرد؟ حتی در موقعیتهای عادی این طور بودی. هر چند زیاد پیش نمیآمد تو در موقعیت عادی باشی. شب ۲۶ ژوئن ۱۹۷۸ شاید یکی از آن معدودها بود. شب بازی فینال جام جهانی بین هلند و آرژانتین. تو فوتبال دوست داشتی. این را میدانستم و حتی حدس میزدم که طرفدار آرژانتین باشی اما هیچ کاری نمیکردی. شیخ محمد یعقوب دقیقهای یک بار از جایش میپرید و داد و فریاد میکرد. تو ولی هیچی نشان نمیدادی. آدم میفهمید که هیجان داری ولی هیجان زده نبودی یا نمیشدی یا جلوی خودت را میگرفتی. ما فرانسه بودیم؛ من و حورا و حمید و تو از الجزایر، از دیدن بومدین بر میگرشتی و آمده بودی به ما سر بزنی. دو ماه بعد از این بود که رفتی لیبی؛ جایی که هیچ وقت از آن برنگشتی.
تو همیشه آن قدر مطمئن و توانا به نظر میآمدی که کسی خیال نمیکرد روزی بایست برای تو کاری کرد. آنکه همیشه در خطر بود تو بودی و آنکه همیشه کاری میکرد هم تو بودی. تو قرار بود کشته شوی، تو دشمن داشتی، تو خیانت دیده بودی، تو دروغ شنیده بودی، تو تنها بودی، اما آنکه قرار بود بایستد و کم نیاورد هم تو بودی. ما در این بازی نبودیم. تو همیشه بین ما و فاجعه ایستاده بودی. انگار اینها رازهای دردناکی بودند که مال تو بودند و تو برای بر ملانکردنشان تعهدی داده بودی. تو همیشه ما را دور نگه میداشتی. شاید فکر میکردی برای بزرگ شدن و رنج کشیدن وقت هست. شاید عذاب وجدان داشتی شاید فکر میکردی به موقعش این در را به روی ما خواهی گشود. حتی یادم هست به زور از زیر زبانت کشیدم که اگر بخواهم در کارها دستی داشته باشم و کمکی به تو برسانم در دانشگاه چی بخوانم بهتر است. چون تو خودت حرف نمیزدی.
وقتی محسن کمالیان میگوید اگر واقعا فکر میکنی پدرت زنده است چرا نشستهای؟ چطور میخوابی؟ حس نمیکنم که دارد پرت میگوید. فکر نمیکنم حق با او نیست. بر عکس فکر میکنم همین که ۳۰ سال گذشته و تو هنوز نیستی یعنی که حق با اوست. اینکه فکر میکنم دارم تلاش میکنم تو زنده بمانی و برگردی ولی هر روز همان زندگیای را میکنم که همه مردم میکنند، یعنی حق با اوست. آیا عزم در من نیست؟ اگر یک آدم معمولی بودم، اگر پدرم کشاورزی در صور یا طلبهای در قم بود، اگر به یک خاندان فاخر عالم منسوب نبودم، شاید این قدر احساس بیکفایتی همراه من نبود؛ حتما زندگی راحتتر و با من مهربانتر بود ولی چیزی که میخواهم این نیست. چیزی که دلم میخواست جور دیگری میبود، تبارم نیست.
بله. این طور حرف خواهم زد و تو را خواهم بخشید چون در نهایت، تو در ذهن من وقتی خودت هستی که خوب باشی. خیلی خوب. وقتی خودت هستی که عادی نباشی؛ به همه میگویم تو آدم عادیای بودی ولی میدانم که نبودی. برای من هیچ وقت نبودی. به همین خاطر وقتی از من میپرسند اگر بیایی باز هم میگذاریم آن کارها را با خودت بکنی؟ آن طور زندگی کنی؟ من سرم را پایین میاندازم، یاد چشمهای تو و قد خیلی بلندت میافتم، چیزی در دلم تکان میخورد و میگویم «اگر بابا بیایند ما باید بایستیم ببینیم ایشان به ما چه میگویند» و این منم. آیا نمیخواستم با تو کلنجار کنم؟ آیا نمیخواستم ملامتت کنم؟ آیا نمیخواستم مقصرت بدانم؟ هیچ وقت خواهم توانست اینها را به زبان بیاورم؟ در حالی که تو برایم هیچ وقت شبیه پدران دیگر نبودهای؟ در حالی که حتی آن طور که دیگر پدرانشان را از دست میدهند از دستت ندادهام؟ نه مریض بودهای. نه مردهای، نه کشته شدهای؛ تو گم شدی، ناپیدا شدی و همیشه این امید هست که یک روز بیایی. هر وقت با خودم مهربان نیستم، هر وقت از این وضع عصبانیام و دلم میخواهد بابتش به کسی بتوپم به این فکر میکنم؛ به روزی که تو بیایی و ملامتهای کهنه و کودکانه مرا گوش کنی.
منبع: خردنامه همشهری (داستان) – شماره۵۳ – مرداد۱۳۸۹
