داستان دیگری را مرحوم تاج استاد موسیقی و خواننده معروف ایران و اصفهان برای خود حقیر تعریف کردند. ایشان گفتند: در مراجعت از سفر آلمان که به دیدار فرزندشان رفته بودند، به اتفاق همسرشان برای زیارت به شام میروند و از مسافرخانه و یا هتلی که نزدیک صحن و سرای حضرت زینب (ع) بوده به دفتر آقای امام موسی صدر تلفن میکنند. امام موسی آدرس دقیق استاد تاج را گرفته و میگوید فردا صبح منتظر باشید. استاد تاج گفتند فردا صبح زود من دیدم خیابان مجاور هتل ما شلوغ است و یک اتومبیل مشکی مجلل بزرگ مقابل هتل ما ایستاده، پلیس راهنمایی نیز مراقب اتومبیل و خیابان است و خلاصه وضع خیابان دگرگون شده است. در اتاق ما را زدند و پیشکار امام موسی صدر گفت: ایشان در اتومبیل منتظر شما هستند. من به همسرم گفتم: شما مراقب خودتان باشید و در هتل بمانید من به شما اطلاع میدهم. وقتی آمدم، امام موسی از اتومبیل خود پیاده شدند و با من مصافحه کردند و گفتند به خانم خبر دهید که تا عصر برمیگردید؛ من رفتم و به خانم گفتم. امام موسی عقب اتومبیل نشسته بودند و مرا کنار خود جای دادند. پس از احوالپرسی و ماجرای سفرم به آلمان، از محدوده شهر که بیرون رفتیم، گفتند آقای تاج، همایون را بخوانید. یک بار، دوبار خواندم و ایشان مکرر گفتند لطفا بخوانید، تا به بیروت رسیدیم.
در آن ایام ماجرای انتخابات در بیروت مطرح بود و ایشان سخت گرفتار بودند. مرا به محل کار و زندگیشان بردند؛ ناهار را با هم صرف کردیم. بعد از ظهر گفتند: خیلی علاقه داشتم که بیشتر با شما باشم؛ ولی متاسفانه فرصت کم است. سخت فعالیت انتخاباتی داریم و در پایان گفتند اگر کاری دارید که من انجام دهم بفرمایید و تاکید کردند که دریغ نداشته باشید. گفتم: من و همسرم علاقه داریم به عراق برای زیارت عتبات برویم، ولی ویزا را دیر میدهند. پرسیدند: پاسپورتها کجاست؟ دست در بغل کرده آنها را به ایشان دادم. ایشان گفتند: انشاءالله فردا پاسپورتها با ویزا به دست شما میرسد. بعد با من خداحافظی کردند و باز عذرخواهی کردند و دستور دادند رانندهای با یکی از اتومبیلهای سرویس ایشان مرا به هتل آورد. روز بعد حدود ظهر، منشی آقای امام موسی صدر به هتل ما آمد و پاسپورتهای ویزا شده با پاکتی که ضمیمه آن بود به ما داد و رفت. وقتی پاکت را باز کردیم، به پول آن روز ایران [۱۳۵۰] پنج هزار تومان بود؛ یادداشتی نیز ضمیمه شده بود با خط خود امام موسی که نوشته بودند: «با تشکر از تشریف فرماییتان، ضمنا این هدیه ناقابلی است برای خرید سوغاتی بچهها»!
شعر شهریار را از حفظ بود و برای ما خواند
