|
با رنگهای رنگين
کمان چهرهاش را میآراست.
مهتاب بر گيس بافهای انجيريش لبخند میزد، وقتی سرمهی شب را
در چشمانش میکشيد.
آفتاب بر خود میباليد که پولک کوچکی به روی جامهی زيبای اوست.
بینظير بود، اما اکنون زيبايی از چهرهی او رخت بر بسته، بر
صورتش غباری از اندوه نشسته و تنش بوی خاک و ويرانی میدهد.
از وقتی سايهی زيبای رنگين کمانیاش شکست و از هم پاشيد، برای
او چشمهايش را با سايهی سياه درد و بیعدالتی و لبهايش را با
سر خابی از خون عزيزانش میآرايند.
کجايی (جبران)، تا دامان لگد مال شده نجابت عروست را از زير
چکمههای نفرت و کينهتوزی بيرون آوری، کجايی تا بر روح زخم
خوردهاش مرهم بگذاری، و دست نوازش تو،
گيسوان زيتونيش را شانه کشد، بر گونههايش سيلی زدند و نبودی
تا صورت آزرده معشوقت را اشک بريزن.
جبران، معشوق بینظير شرقیات را به جرم دينداری و عشق ورزی
محکوم کردند و به جای جامهی سپيده عشق، لباس سياهی از اشک
واندوه بر او پوشاندند.
اما موسی، خواهد آمد و قلمرو حکومت فرعونيان جهان را نابود
خواهد کرد و عروسی بینظيری برای بيروت برگزار خواهد نمود.
|