|
New Page 3

|
| |
سيد جمال و امام موسي
صدر؛احياگران انديشة ديني |
|
| |
----------------------------------------------------------------------------------------------------- |
|
| |
|
حجت الاسلام و المسلمين سيد هادي خسروشاهي، سفير سابق
ايران در واتيكان و كاردار سابق فرهنگي ايران در مصر،
همايش بزرگداشت علمي شخصيت امام موسي صدر،خرداد
1378،دانشگاه مفيد، قم
|
|
|
| |
----------------------------------------------------------------------------------------------------- |
|
| |
بسم ا
الرحمن الرحيم. بعد از بيانات گرم و شيرين حاج آقا دعايي،
صحبت كردن شايد خيلي گيرا و جذاب نباشد. ولي ما هم به
عنوان بخشي از حركت اسلامي آن زمان در داخل كشور،
خاطرات و مسائلي داريم كه شايد نقل بعضي از آنها
بيتناسب نباشد. دوستان برگزاركنندة اين بزرگداشت براي
بنده تعيين كردهاند كه مسائلي را براي شما مطرح كنم
كه دربارة امام موسي صدر و مصلحان سدة اخير است، ولي
حتي براي بيان فهرست اسامي و انديشههاي اين مصلحان
سي دقيقه وقت بسيار كم است و كافي نخواهد بود. بنابراين
فقط به يك مورد بسنده ميكنم و آن مقايسة امام موسي
صدر با مرحوم سيد جمالالدين اسد آبادي است، كه به قول
مرحوم مرتضي مطهري دو سلسلهجنبان حركات اسلامي معاصر
بودهاند.
به نظر بنده از جهات عديدهاي، منهاي زمان و مكان،
ميتوان شباهتهايي بين اين دو بزرگوار مشاهده كرد؛ هر دو
سيد متولد ايران، هر دو تحصيل كرده در حوزة علمية ايران
ونجف، هر دو آشنا با علوم روز و زبانهاي مختلف، هر دو در
سير و سفر دائم در راه هدف، هر دو در فكر رهاندن مردم عقب
مانده از يوغ قدرتهاي ظالم، هر دو در انديشة مبارزه با
استعمار و استبداد، هر دو در فكر روشن ساختن اذهان و
انديشهها و بينشهاي عوام و خواص، هر دو در ارتباط با
حكومتها و دولتها براي اصلاح آنها و جوامع انساني تحت
حكومت آنها، هر دو هوادار گفتگو و قول لَيِن در مقابل
سلاطين و رؤساي دولتها، هر دو اهل قلم و كتابت و تأليف
و تدريس، هر دو اهل خطابه و سخنراني در هر مقطعي، هر دو در
ارتباط با انديشمندان و روشنفكران عصر خود، هر دو داراي
تسامح در قبال صاحبان انديشههاي گوناگون، هر دو آمادة
همكاري با صاحبان اديان ابراهيمي در راه خير و صلاح بشر،
هر دو نترس و شجاع، هر دو بياعتنا به دنيا، هر دو كوشا و
پويا در احيأ انديشههاي ديني، هر دو مجاهد في سبيل ا و هر
دو آمادة نبرد و رزم مسلحانه در صورت اقتضا و ضرورت، و به
عنوان آخرين راه حل، در صورت شكست نهايي، و طرق و
راههاي مبارزاتي ديگر. خوب اين فهرست كه بنده عرض
كردم بخشي از وجوه تشابه بين اين دو سيد بزرگوار است و
شمردن وجوه تشابه ديگر به نظرم نيازمند فرصت بيشتر است،
كه متأسفانه نداريم. تنها يك نكته را در اين جا ذكر
ميكنم كه نكتة بسيار مهمي است، و آن اينكه مرحوم سيد
جمالالدين اسد آبادي در آخرين نامهاي كه از زندان
سلطان عبدالحميد به دوستان ايرانياش نوشته است، اظهار
تأسف ميكند كه بذر آثار فكري و انديشههاي اسلامي خود را
به جاي زمينهاي حاصلخيز تودهها و مردم، در شورهزارهاي
شاهان و فرمانروايان كاشته، كه به نتيجة مطلوب نرسيده
است. اما امام موسي صدر ضمن استفاده از همة طرق و
وسايلي كه مرحوم سيد جمالالدين استفاده ميكرد، يعني
سخنراني، نوشتن، مقاله، روزنامه، سينما، كنفرانس و ارتباط با
شخصيتها و روشنفكران و حاكمان و شاهان و حتي شخصيتهاي
مخالف از لحاظ فكري و تماس با سفراي كشورهاي مختلف و
شخصيتهاي سياسي كشورهاي مختلف، همزمان با اين اقداماتي
كه انجام ميداد، در راه تحقق اهداف اسلامي و جهاني خود
به نشر انديشه در ميان مردم و كاشتن بذر بيداري و حركت
در لبنان و بخش ديگري كه بازوي نظامي اين حركت بود،
ميپرداخت و در واقع بستر پيدايش حركتهاي مسلحانة جهادي
در لبنان و بقية جهان عرب، به اعتقاد من همين حركت امام
موسي صدر بود. اين امر يعني توجه به بدنة هر حركت كه
تودههاي مردماند، نه روشنفكران و طبقة مرفه. اين توجه
عميق امام موسي صدر، نشان ميدهد كه آن اشتباه عميقي
كه مرحوم سيد جمالالدين مرتكب شده بودند، تكرار نكردند و
همزمان از اين نيروها استفاده كردند، كه هنوز آثار آن
باقي است و دوستاني كه لبنان رفتهاند، به طور عيني
شاهد آن هستند. اين اشارهاي فهرستوار به بخشي از وجوه
تشابه امام موسي صدر و سيد جمالالدين اسد آبادي، يكي از
مصلحان قرن اخير، بود.
اگر ما بخواهيم به وجوه تشابه امام موسي صدر و
عملكردهاي اسلامي تربيتي شخصيتهايي چون شيخ محمد عبده
و يا عبدالرحمن كواكب ( هر كدام در منطقه خودشان )
بپردازيم، به نظرم بايد همايش مستقلي داشته باشيم. بنده
در اينجا يكي دو خاطرهام را با ايشان ذكر ميكنم، تا بعد
به دو نكتة ضروري مهم بپردازم. هنگامي كه بنده نوجوان
بودم، براي تحصيل به قم آمدم و از همان سال در مجلة
مكتب اسلام در خدمت ايشان و ديگر استادان بودم. چون آن
دوران رسم نبود كه هم استادان در يك مجله مقاله
بنويسند و هم شاگردانشان، لذا هيئت بوديم. الحمدا ديگر اين
چيزها نيست. البته اين مسائل به هيچ وجه براي خود امام
موسي مطرح نبود و من يادم هست كه در چاپخانة حكمت كه
در بازار بود، گاهي من براي غلطگيري مقالات ايشان
ميرفتم. ساعت 3 يا 4 بعدازظهر، در آن هواي گرم قم، به
آنجا ميآمدند تا مقالات را شخصاً بررسي كنند، تا سرمقاله
يا مقالات ديگر غلط نداشته باشد.
بعد از اين خاطرات دو نكتة اساسي دارم. يكي دربارة
ارتباط امام موسي با حكومت شاه كه متأسفانه يكي از
اتهاماتي است كه بدون تحقيق و بررسي تاريخ و نامنصفانه
گفته ميشود و دومين مسأله ربودن ايشان و سكوت 20 سالة
مجامع اسلامي است. خوب در اين خصوص من اسناد محرمانة
وزارت خارجه را ديروز ديدم و متأسفانه اين اسناد هنوز از
لحاظ قانون مجاز به نشر نيست و ظاهراً حدود 30 سال بايد
بگذرد تا بتوانيم اين اسناد را منتشر كنيم. ولي نقل بعضي
از مطالب آنها بدون اشاره به شماره و تاريخ ميتواند
مفيد واقع بشود. خاطراتي من از امام دارم كه در كتابي
به نام ويژهنامة امام موسي صدر در مجلة تاريخ و فرهنگ
معاصر چاپ شده است. فصلنامهاي كه از حوزة علميه قم زير
نظر بنده منتشر ميشد. 500 الي 600 صفحة جلد اولش چاپ
شده است و حاوي خاطرات رجال و علما و بزرگان ايران است.
جلد دوم هم 500 صفحه است كه بيشتر شخصيتهاي غير ايراني
در مورد امام موسي صدر سخن گفتهاند. بنده در يكي از
سفرهايي كه به حازميه رفته بودم، صبح زود و بدون تعيين
وقت قبلي، خدمت ايشان رفتم. ايشان با كمال لطف و محبت
بيرون تشريف آوردند و بعد از پذيرايي كوتاهي فرمودند كه
بعدازظهر در صيدا ميهمان هستيم. اگر جنابعالي هم تشريف
بياوريد، خيلي خوب خواهد بود. بنده هم با كمال اشتياق
پذيرفتم و روز بعد هم در صور مراسمي بود كه مردم براي
دفاع از فلسطينيها تدارك داده بودند. ايشان به من
فرمودند، امشب آنجا ميرويم ولي آنها يك خانوادة شيعه
هستند كه تحت سلطة فرهنگ استعمار فرانسه هستند و از لحاظ
حجاب آن طور نيستند كه شما ميخواهيد. اگر برايتان اشكال
دارد، نياييد و اگر تحمل ميكنيد كه يك خانوادة شيعة
بيحجاب پيش شما باشند، بياييد. بنده عرض كردم هر جا كه
شما تشريف ميبريد، من هم ميآيم. البته ايشان گفتند كه
اينها در واقع هم جديدالاسلام هستند و هم جديد التشيعاند.
چون قبل از اين نه چيزي از اسلام ميدانستند و نه چيزي
از تشيع. خوب شب آنجا رفتيم. خانمهاي مسنتر يك روسري
سرشان داشتند. ولي كوچكترها به هيچ وجه حجاب نداشتند و
امام موسي صدر با معرفي بنده كه ايشان از علماي قم
هستند، آنها را تشويق ميكرد كه پوشش مختصري داشته باشند.
البته قبل از آن هم ايشان در كلية الاداب يك سخنراني
داشتند. باز هم ايشان فرمودند كه ميآييد يا نه؟ عدهاي از
آنان مسيحي و بيحجابند. خوب ما هم گفتيم اهل كتاب
اشكال ندارد. ما ميآييم و از سخنراني شما استفاده
ميكنيم. وقتي به كليةالاداب رفتيم، در تالار، نزديك به
2000 نفر از خانمها و دختران بيحجاب و آرايش كرده بودند،
كه امام موسي صدر رفتند و برايشان سخنراني كردند. چون
عكسبرداري و فيلمبرداري ميشد، بنده گوشهاي پنهان شدم
كه آن عكسها به تهران و قم نرسد، و بگويند آقا شما آنجا
چه كار ميكرديد. مانند اين را من در همايشهاي انديشة
اسلامي در الجزاير هم ديدم. من چهار بار به آنجا رفتم و
تحقيقاً 80% دختران آنجا بيحجاب بودند. امام موسي در
آنجا هم كه هشتاد درصدشان، بلكه بيشتر، بيحجاب بودند،
سخنراني ميكرد. جلسات ديگري نيز برايشان ميگذاشتند.
شبها ميرفتند و سخنراني ميكردند. من به ايشان گفتم كه
آقا شما چرا!؟ ايشان فرمودند: پس آقا شيخ اگر ما براي
اينها صحبت نكنيم، چه كسي صحبت كند؟ مبشرين غرب! خوب ما
بايد به اينها بگوييم كه اسلام و حجاب چيست. اگر ما به
علت ظاهرشان نگوييم، براي هميشه بيحجاب خواهند ماند و
اولادشان هم بيحجاب خواهند شد. البته من بعد از انقلاب
هم به الجزاير رفتم، تحقيقاً موضوع به عكس بود. بر اثر
حركتهاي اسلامي در الجزاير و آثار انقلاب اسلامي ايران
تحقيقاً هشتاد درصد دخترها با حجاب بودند. و حتي جوانهاي
دانشجو هم عمامههاي سياه سرشان بود، كه من خيال كردم
از قبايل الجزاير هستند. اما وقتي سؤال كردم گفتند:« نحن
الخمينيون. » چون عمامة امام سياه بود، و تا اين حد بر
آنان تأثير گذاشته بود. به هر حال بعد به صور رفتيم و
ميهمان شهيد چمران بوديم. در همان مدرسهاي كه فردا
اجتماع بزرگي بود. صبح نماز نخوانده بوديم كه صداي
انفجار مهيبي آمد و همه بيدار شدند. آمديم نماز جماعت
خوانديم. بعد ايشان به من گفتند كه اسرائيل روستايي را
بمباران كرده و ما با آقاي چمران به آنجا ميرويم.
ظاهراً شما استراحت كنيد، بهتر است. چون يك عدهاي شهيد و
زخمي شده بودند و احساس كردند كه من آمادگي روحي ندارم
كه بروم و آن مناظر را ببينم. با دوستان و همراهانشان
رفتند و برگشتند. معلوم شد كه چند نفر شهيد و عدهاي هم
زخمي شدند. در روز علاوه بر شخصيتهاي غربي، اروپايي و
آمريكايي كه در آن اجتماع بزرگ، در دفاع از حقوق
فلسطينيها، سخنراني كردند، امام موسي نجم آن تظاهرات
بود. همانطور كه در الجزاير هم كه امام موسي شركت
ميكرد، به عنوان « نجمالمؤتمر » شناخته ميشد. طبق
نوشتة روزنامهها كه من بعضي از آنها را دارم، در بين
شخصيتهايي مانند محمد ابوزهره، محمد غزالي، شيوخ عرب كه
آقايان حتماً آثارشان را ديده و يا اسمهاشان را
شنيدهاند، امام موسي در آن محافل « نجم المؤتمر » بود.
از هر موضوعي سخن ميگفت. يك روز كنار من نشستند، بعد از
چند پرسش و پاسخ، آهسته به من گفتند كه آقا شيخ فكر نكن
كه من ميخواهم اينجا خودي نشان بدهم. من ميخواهم به
اينها بگويم كه يك طلبة قم و نجف هم چيزهايي ميداند.
در صورتي كه اين طلبة قم و نجف خيلي بيشتر و بهتر از
آنان ميداند. خاطرهاي هم از صور دارم. هنگامي كه بر
ميگشتيم، خوب بنده ميهمان ايشان بودم. سوار ماشين شديم.
بيآزار شيرازي كه طلبهاي بود كه از نجف آمده بود،
دنبال اتوبوس ميگشت تا به بيروت برود. ما هم در راه
بيروت بوديم. ايشان او را از دور ديد. گفت آقا شيخ ايشان
را هم سوار كنيم. ايشان محافظي داشتند كه جلو نشسته
بودند. بنده و ايشان هم عقب بوديم. گفتم: جاي شما تنگ
ميشود. گفت: نه ايشان طلبه است و ما هم طلبه هستيم.
جلوي آقاي بيآزار ايستادند. ايشان را هم سوار كرديم و
برديم. اين نشاندهندة اوج انسانيت امام موسي بود كه
حاضر شد از صور تا بيروت راحتي خود را فداي يك طلبه كند.
مسائل ديگري هم بود كه نميخواهم ذكر كنم.
يك شب ديگر هم به روستايي نزديك بيروت رفتيم. آن جا
ييلاق بود. در راه ماشينها را ميگشتند. چون من معمم
بودم، هر جناحي كه ميديدند، زود اجازه ميدادند، تا برويم.
به حازميه رسيديم. ديدم آنجا بچههاي كارگر دور تا دور
ساختماني را گرفتهاند و مسلسلها آمادة شليك است. آنجا
ديدم كه امام موسي سخت گرفتار است و با شخصيتهاي
برجستة لبناني با تلفن صحبت ميكند. تلفنها كه تمام شد،
و ميهمانها كه رفتند، گفتند كه به نظرم يك درگيري
داخلي در لبنان آغاز شده است و اگر نتوانيم جلويش را
بگيريم 10 الي 15 روز طول خواهد كشيد. داستان را پرسيدم.
گفتند: صبح در عينالرمانه اتوبوسي را گرفته و قتل عام
كردهاند و الان فلسطينيها ميخواهند انتقام بگيرند. اگر
اين اتفاق بيفتد لبناني باقي نخواهد ماند. به هر حال
جنگ آغاز شد. بنده هم در هتل بودم. روز بعد نميشد از هتل
بيرون آمد. بيرون از هتل موشك بود. مسلسل بود. هر چه
دستشان ميآمد، ميزدند. يادم هست صبح آمدم بيرون كه
نان بخرم، 50 قدم رفته بودم كه سه جنازه ديدم. نه راه
برگشتن داشتم، نه راه رفتن. ولي به هر حال رفتم و نان
را خريدم. هنگامي كه برگشتم به دربان گفتم: اينجا زدند و
كشتند. شما ما راكجا فرستادي. گفت: با دوستان امام كاري
ندارند. من هم نگفته بودم كه با سيد هستم، ولي از لباس
و عمامهام فهميده بودند. احترامي را كه امام موسي در
لبنان داشت، واقعاً هيچ شخصيت اسلامي، نه تنها در لبنان،
كه در هيچ جاي جهان نداشت. مورد قبولِ فَرق مختلف و
مذاهب گوناگون بود. دو سه روز آنجا مانديم؛ زير موشك. بعد
امام موسي تلفن زدند كه اگر ميخواهيد برويد، امروز پرواز
ارتشي هست. بيايند شما را ببرند؟ سپس دو سه هواپيماي
ايراناير ما را از معركه خلاص كردند. آن ارتشيها هم از
مريدان امام بودند. در مكه، در قاهره، در ديدار با مالك بن
النبي، شخصيت معروف الجزاير، صحبتهايي شد كه گفتن آنها
واقعاً به چند ساعت وقت نياز دارد.
از اين خاطرات هم ميگذريم و ميرسيم به مسئلة ملاقات
ايشان با شاه و ارتباط ايشان با حكومت، كه يك مسئلة
مهم است. البته ما هم از اول ضد حكومت شاه بوديم. هيچ
ترديدي نيست كه هر مسلماني كه حاكمش ظالم است، آن
حكومت را قبول نميكند و به رسميت نميشناسد. اين احتياج
به بيان و توضيح ندارد. ولي ملاقات با سلاطين و يا
ارتباط با آنان از زمان مرحوم علامه مجلسي تا امروز، يك
امر طبيعي بود. مرحوم كاشاني از كساني است كه درهيئت
رئيسة آن چند نفري هستند كه رضاخان را براي سلطنت
انتخاب كردند. هم عكس ايشان هست، هم امضاي ايشان. ولي
آيتا كاشاني كدام رضاخان را انتخاب كردند، رضا خان قلدر
جلاد بيدين لا مذهب لائيك آتاتورك ايران، يا رضاخاني كه
با سر و روي گل ماليده و در جلوي هيئت عزاداري امام
حسين راه ميرفت. خوب خيلي فرق ميكند. مرحوم شهيد نواب
صفوي به ملاقات شاه رفته است. چرا؟ براي نجات سيد كه
محكوم به اعدام شده بود. همچنين در آذربايجان براي يك
امر ديگر. دوبار ايشان به ملاقات شاه رفتند. از همة اينها
غليظتر يا براي شما تعجبآورتر، اينكه حضرت امام هم دوبار
به ملاقات شاه رفتند. اين را مرحوم حاج احمد آقا در
مصاحبهشان با مجلة حضور ( كه مؤسسه تنظيم و نشر آثار
امام چاپ ميكند ) گفته است. سيد جمالالدين در نامهاي
به ناصرالدين شاه نوشته است:« به سيده سفيه عاليه....
اعليحضرت ناصرالدين شاه » بعد كه ميبيند نه! درست شدني
نيست، به ميرزا رضا كرماني ميگويد تو چرا مثل زنها گريه
ميكني. برو و بساطش را بر هم بزن. حضرت امام خميني
ميبيند كه نه، اين آدم بشو نيست، خوب بايد برود، در حالي
كه يك زمان صلاح ديده بودند به ملاقات همين آدم
بروند. امام موسي صدر بعد از ملاقات با شاه كه به قم
آمدند خيلي مورد هجمه قرار گرفتند. ايشان خنديد و گفت
آقايان در ايران به ما اصرار كردند كه شما براي شفاعت
چند تا محكوم به اعدام پيش شاه برويد. ما هم رفتيم و
موضوع را مطرح كرديم. خيلي هم به شاه برخورد و خوشش
نيامد. اما حالا كه بيرون آمدهايم، چنين ميگويند. يك بار
هم من در الجزاير از ايشان سؤال كردم. ايشان گفتند كه
ميخواستند براي ساختن بيمارستاني در لبنان 3 ميليون دلار
كمك بگيرند. مسيحيان لبنان مقيم اروپا هم ميخواهند كمك
كنند. ما از هر كسي كمك ميگيريم تا بيمارستاني مجهز براي
شيعيان محروم بسازيم. ملاقات براي اين بود. به من وعده
دادند، بعد هم سرهنگ قدر گفت: ما اين پول را به شرطي
ميدهيم كه شما بالاي بيمارستان بنويسيد، به امر اعلاحضرت
شاهنشاه آريامهر اينجا تأسيس شده است. ما هم نپذيرفتيم و
آنها هم پول را ندادند. به هر حال اين ملاقاتي نبود كه
براي تحكيم حكومت شاه باشد، بلكه در راه تحقق اهداف
اسلام بود و به هيچ وجه هم فكر نميكنم اشكال داشته
باشد.
ارتش صهيونيست در منطقه بود و به بهانههاي مختلف با
امام موسي صدر مخالفت ميكردند. در كنفرانسي ايشان
فرمودند:« الدول الخليج العربيه » كه يا نفهميدند و يا
عربي نميدانستند، كه حتماً نميدانستند. گفتند كه ايشان
خليج را خليج عربي گفته است. در صورتي كه اين «
العربيه » صفت « الدول » بوده نه صفت خليج. خليج كه
مؤنث نيست كه گفته شود « الخليج العربية » . اينها
نفهميدند و بعد به شاه گزارش دادند. شاه در زير نامهاي
به وزير خارجة وقت نوشت. او هم به روزنامهها نوشت: امر
از شرف عرض پيشگاه مبارك و ملوكانه گذشت و مقرر فرمودند
كه روزنامههاي عرب حساب موسي صدر را برسند. تاريخ آن
هم 25/11/1335 بود. روزنامههاي ايران هم شروع كردند،
حساب امام موسي را برسند: كيهان، اطلاعات، آيندگان و راه
امروز. همة اينها نوشتند: موسي صدر در خدمت استعمار و فحش
هايي دادند كه خودشان لايق آنها بودند. كيهان نوشت: اسرار
تازة فعاليت بختيار فاش شد. موسي صدر بيست ميليون ريال
از عراق گرفته است. اين خائن راترك كنيد. من خيلي عذر
ميخواهم اين عبارات را ميخوانم. البته اين عبارات در
روزنامههاي بيست سال پيش چاپ شده. آيندگان نوشته بود:
اسرار تازة ارتباط بختيار با موسي صدر. بعد نوشت: موسي صدر
مشتش باز شد. بعد هم گفت: بلندگوي استعمار. گزارشهاي آنها
هم موجود است كه نشاندهندة كينهاي است كه رژيم شاه
به امام موسي صدر داشت. آخرين اقدام هم تلگراف و
بخشنامهاي است به همة سفارتخانههاي ايران كه موسي
صدر در سال 1344 تابعيت دولت لبنان را گرفته است. اگر
سال 44 ايشان به دليل مصالح و سفرهايي كه ميكردند يك
پاسپورت لبناني گرفته و رئيس مجلس اعلاي شيعيان لبنان
بودند، ديگر تابعيت ايراني ندارند. ايشان سلب تابعيت
ميكند و بعد هم پاسپورت خود را ميفرستند تهران و هم
اكنون در بخش كنسول وزارت خارجه موجود است. اين مسئلة
ارتباط امام موسي صدر با شاه بود. اما همين مسأله
متأسفانه باعث شد كه كتاب « الجاسوس المعمم » را بنويسند
و بعضي از دوستان خودمان هم در خاطرات چيزهايي را نوشتند
كه بنده نميتوانم نقل كنم. ولي آقاي دعايي كه از
نزديك شاهد عيني بود، به خوبي ميدانند كه اين تهمتها
چقدر ناروا و ناجوانمردانه است. مسئلة آخر هم دربارة
پيگيري قضية ايشان است. پيام مقام معظم رهبري ديروز
اينجا قرائت شد و در آخر اين پيام آمده« متأسفانه عكس
العمل مناسبي در مورد مفقود شدن ايشان از مدعيان طرفدار
حقوق بشر نشده و اميدواريم بي خبريها در اين قضيه با
همت صاحبان همت پايان يابد. » خوب ايشان براي مسائل
اسلامي به ليبي سفر كردند و ديگر از آنجا برنگشتند. حتي
قذافي كه ميخواست به ايران بيايد، امام هم فرمودند كه
هنوز تكليف آقاي صدر روشن نشده است و من ميروم قم.
فعلاً وقت ملاقات ندارم. ايشان رفتند ليبي و برنگشتند و
بعد سرهنگ حاكم آنجا مدعي شد كه ايشان به ايتاليا رفته
است. من خدمت امام رسيدم و عرض كردم كه من عازم
واتيكان هستم، از قول حضرتعالي سلام برسانم. چون اگر
بخواهم سلامشان را ابلاغ كنم وظيفهام بود كه كسب
اجازه كنم. ايشان فرمود: هم سلام برسانيد و بعد هم
فرمودند در مورد آقاي صدر با ايشان صحبت كنم. من هم با
پاپ صحبت كردم. پاپ گفتند: اينها را مكتوب بنويسيد. من
هم نوشتم. ايشان جوابشان را به حضرت امام و وزارت خارجه
فرستادند و جزو اسناد محرمانه است كه امام موسي صدر
مطلقاً وارد ايتاليا نشدهاند و دولت ليبي همچنان مسئوليت
مفقود شدن ايشان را دارد. اكنون كه مقام معظم رهبري
فرمودند كه اين چيزها به همتهاي عالي حل شود، من
معتقدم كه همتهاي عالي در درجه اول خود ايشان هستند و
در درجة بعد رياست محترم جمهور، آقاي خاتمي. اميدوارم كه
در قطعنامة صادره به اين مسئله حتماً اشاره بشود. بيست
سال سكوت و مجامله بس است. واقعاً شرم دارد. من معتقدم
كه از مقام معظم رهبري بخواهيم و خود ايشان در اين
مسئله رهنمود لازم را بدهند و دولت محترم وظيفهاش را
انجام دهد. والسلام عليكم و رحمة ا و بركاته
|
|
| |
|
|