|
سایر مطالب |
|
اسلام و فرهنگ قرن بيستم
|
|
------------------------------------------------------- |
|
کتاب "نای و نی " از مجموعه " در قلمرو اندیشه امام موسی صدر " ، صفحه 95 تا 132 ، ترجمه شادروان علی حجتی کرمانی مركز پژوهشهاى اسلامى در صور، كه به همّت امام موسى صدر تأسيس شد، سخنرانى زير را، همراه مقدمه كوتاه آن، در27/5/1969 منتشر كرد.امام صدر در اين سخنراني دوره اي كامل از اسلام شناسي، انسان شناسي، خدا شناسي، جهان شناسي، تاريخ علم در جهان اسلامي، ويژگيهاي فقه اسلامي و راه حل هاي اسلام براي مسائل قرن بيستم ارائه مي دهد. |
|
------------------------------------------------------- |
|
|
در آغاز سال گذشته، الندوة اللبنانية از من خواست در اين مركز تحت عنوان «اسلام و فرهنگ قرن بيستم» سخنرانى كنم. من نيز اين دعوت را اجابت كردم. چرا كه دريافتم موضوع پيشنهادىْ خودْ نشانه كارآيىِ اسلام در اين قرن و برهانى بر جاودانگى اين آيين شريف است.
الندوة اللبنانية، از مهمترين تريبونهاى خاور عربى است كه بزرگان انديشه و هنر و سياست در جهان از طريق آن سخن مىگويند. پرچمداران عالم و حقيقتپژوهان با حضور خود در اين جلسات، يا با شنيدن خلاصهاى از سخنرانيهاى انجام شده در اين مركز، كه از راديو لبنان پخش مىشود، يا با خواندن آنها در مجله الندوة و ديگر مجلات و روزنامهها، از محتواى آنها مطلع مىگردند.
|
 |
|
|
از اين رو، كسى كه در اين مركز سخن مىگويد، فراروى خويش گوشهايى شنوا و دلهايى گشاده و ذهنهايى نقّاد مىيابد و خود را در ميان طبقهاى از رهبران فكرى و علمى مىبيند.
بنده اين سخنرانى را ايراد كردم. شايد خواننده گرامى نتواند به درستى عمق حيرت شنوندگان اين مطلب را در ذهن خود به تصوير كشد. چرا كه ايشان، حتى مسلمانان آنها، چيزهايى را از گذشته و امروز اسلام شنيدند كه از معجزه برتر است. آنها دريافتند كه خدمات اسلام به جهان قديم و جديد از خدمات ديگر افزون است. اين واقعاً معجزه اسلام است كه پس از گذشت 14قرن همچنان قدرتى دارد كه مىتواند فرهنگ و تمدنى جديد، كامل و داراى اركان و اصول اجتماعى و اقتصادى محكم بيافريند. خلق چنين نهضت فرهنگىِ فراگيرى كه در اين سخنرانى تصويرى كوچك از آن را مىبينيم، به نوبه خود معجزهاى است كه بايد به معجزات اسلام افزوده شود.
اين سخنرانى، با سبك جديدى تنظيم و ايراد شده كه آن را از حيث دقت و حساسيت در جايگاه ويژهاى قرار داده است. حلقهاى از زنجيره سخنرانيهاى «مسيحيت و اسلام در لبنان» با سخنرانى ديگرى كه معاون دانشكده پزشكى فرانسه، فرانسوا دى برى لاتور، با عنوان «مسيحيت و دانش جديد» ايراد كرد، تلاقى نمود.
مقصود از اين سلسله بحثها كه الندوة اللبنانية به تنظيم آنها همت گماشته، اين است كه عموم مردم به پژوهشهاى گوناگونى كه حاصل انديشه اسلامى و انديشه مسيحى است، گوش بسپارند؛ پژوهشهايى كه دانشمندان و انديشهوران متعهدِ هر دو مذهب از آنها دم زدهاند تا بدين وسيله پژوهشگرى كه به اين نوع مباحث مىپردازد، شناختى حقيقى كسب كند و توفيق يابد به نوعى جديد از تاريخ ملل و نحل، كه از نظر دقت و عمق و بىطرفى بر شيوههاى پيشين برترى دارد، دست پيدا كند.
|
|
|
من در اين لحظه كه با افتخار و فروتنى تمام اين سخنرانى را ارائه مىدهم و محصول بزرگ اين حركت اسلامى و نيز پرتوهاى روشنىبخش ميراث تابناك و بزرگ اسلام را در آن به نمايش مىگذارم، حملات و انتقادهاى برخى غافلان يا متغافلان را به اين سخنرانيها و بر اهداف نزديك و دور آن، باعث فزونى اجر و ثواب خود مىانگارم.
بنده بر اين باورم كه قرار دادن متن اين سخنرانى در برابر ديدگان خوانندگانْ خودْ پاسخى است كافى به سؤالات و اطمينان يافتن از سلامت اهداف اين سلسله سخنرانيها و اينكه اين مباحث به هيچ وجه تلاشى براى از ميان برداشتن مرزهاى دين و درنورديدن «نبايد»ها و تحريف نيست؛ بلكه، كاملاً به عكس، تلاشى است اندك و پيوسته در راه برجسته ساختن خطوط انديشه دينى و توليد محصولات فكرى اسلامى.
|
|
|
مايلم باز تأكيد كنم كه هدف از اين سخنرانيها، عبارت است از بازگشت نسل تحصيل كرده به بازشناسىِ كاملِ عقايدِ دينى و تمسّك منطقى و درخشان آنها به حدود و اصول مذهبشان. اينكه مىگويند هدف اين سلسله سخنرانيها، نابود كردن مرزهاى ميان اديان و يكسان كردن كتب دينى است، تماماً اتهامات ناروا و ظالمانهاى است كه به هيچ مدرك و سندى مستند نيست.
از جمله افتخارات «مركز پژوهشهاى اسلامى» (ناشر اين سخنرانيها در صور) اين است كه آراى انديشهوران و توصيههاى خيرخواهانه صاحبان خردِ روشن و باز را دريافت مىكند و ضمن گردآورى آراء و نظريات ارزشمند و گوناگون، آنها را به شكلى كاملتر به محضر دانشمندان و وجدانهاى بيدار و پژوهشگران تقديم مىنمايد.
لبنان، صور، امام موسى صدر
محرم /1386ايار 1966
سرآغاز
دوستان گرامى!
رايته فرأيت الناس فى رجل
و الدهر فى ساعة و الارض فى دار
«او را ديدم و در واقع همه مردم را در يك شخص يافتم، و روزگار را در يك ساعت و كره زمين را در يك خانه مشاهده كردم.»
اين معجزه اگر از نظر شاعر عرب، ابن عباد، تحقق يافته باشد، ما نمىتوانيم آرزو كنيم كه هميشه به وقوع بپيوندد. بنابراين، جاى تعجب نيست اگر من از مشكل بودن وظيفهاى كه به عهدهام گذاشته شده، شكايت كنم. خلاصه كردن بحثى كه در يك كتاب و يك سخنرانى و يك ساعت نمىگنجد.
اين مشكلى است كه همه دوستان دانشمند من، كه در اين سمينار و در اين سلسله سخنرانيها شركت كردهاند، با آن روبهرو بودهاند و همين مسأله سبب مىشود كه من شكايت خود را به عذرخواهى تبديل كنم.
بهويژه كه هدف مقدّس از اين سخنرانيها مطرح ساختن مسائل دينى براى فرزندان اين ميهن و همه افراد باايمان در جهان است، تا اطمينان يابند در عصرى كه تحولات فرهنگى و پيشرفتهاى تمدن، به اوج خود نزديك شده است، نگهدارى ارزشهاى عالى اخلاقى و انسانى به طور كامل امكانپذير است.
از همين رو، اين سمينار كوشش دارد نمونههايى به آنها ارائه دهد و از اين راه آنان را به سوى يك زندگى پاك و شرافتمندانه انسانى رهنمون گردد، و در همين هدف مقدّس عذر كافى براى من وجود دارد. از سمينار و مؤسّس گرامى آن تشكر مىكنم و از شما شنوندگان محترم پوزش مىطلبم.
|
|
شيوه بحث
براى آنكه بحث مهمّى كه در پيش داريم به طور كامل روشن شود، بايد موضوعات زير را توضيح دهيم:
1- تعريف فرهنگ در اين بحث،
2- فرهنگ اسلام يا اسلام فرهنگى،
3- ديدگاه اسلام نسبت به فرهنگهاى گوناگون،
4- نمونه روشنى از اين روش.
|
|
|
|
1- تعريف فرهنگ
براى آنكه از بحثهاى طولانى درباره تعريف كلمه فرهنگ دورى كنيم، انتظار داريم همه افراد، حداقل در اين بحث، با تفسير فرهنگ به »زندگى عقلانى« همراهى كنند. در اين صورت موضوع بحث ما شامل موارد زير خواهد بود:
حقوق، فلسفه، عرفان، علوم، هنر و ادبيات.
2- فرهنگ اسلام يا اسلام فرهنگى
بُعد فرهنگى اسلام مهمترين و اساسىترين بعد اسلام است. تصادفى نيست كه وحى الهى بر پيغمبر اسلامص با اين آيات شروع شده است:
اِقرَأ بِاسمِ ربِّكَ الّذى خَلَقَ، خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَق، اقرَأ وَ رَبُّكَ الاَكرَمُ، اَلّذى عَلَّمَ بِالقَلَم، عَلَّمَ الاِنسانَ ما لَم يَعلم. (1:96-5) بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد. آدمى را از لخته خونى بيافريد. بخوان، و پروردگار تو ارجمندترين است. خدايى كه به وسيله قلم آموزش داد، به آدمى آنچه را كه نمىدانست بياموخت.
مسلّم است كه آغاز وحى الهى با اين آيات، اهميت و اساسى بودن بعد فرهنگى اسلام را نشان مىدهد. فرهنگ اسلام از دو بعد اساسى تشكيل شده است:
الف. مفاهيم يا جهانبينى،
ب. تعاليم يا آموزهها.
الف. مفاهيم يا جهانبينى اسلام. در اسلام اوّلين پايه براى ايجاد شخصيت مسلمان همان جهانبينى مخصوص است. زيرا اسلام سعى مىكند براى سه ركن اساسى خود «عقايد، اعمال، اخلاق» تفكر ويژهاى براى مسلمانان به وجود آورد و به آنها جهانبينى خاصّى ببخشد تا عقايد و عبادات، حقوق و وظايف و اخلاقيات آنها بر آن اساس بنا شود و رنگ خاصّ اسلام را داشته باشد.
اسلام براى آفريدگارِ جهان تفسير و رأى مخصوصى دارد. در نظر اسلام، خداوندِ جهان يگانه و از هر نظر يكتاست، دانا و دادگستر است، جامع همه كمالات و از هر نقصى منزه است. او ازلى و ابدى است، بىنياز از جهان و جهانيان است، همه كس و همه حال در برابر او يكسان است. همه چيز در جهان مخلوق اوست و او به هيچ يك از آنها نيازى ندارد. ميان او با هيچ چيزى، هيچ انسانى و هيچ حالتى نسبتى نيست. خداوند به هيچ صورتى و با هيچ اقدامى و با هيچ تحوّلى در جهان تغيير و تحول پيدا نمىكند.
اين خداشناسىْ انسان را به سوى فطرتش مىخواند، تا نواى ضميرش را، كه او را به ايمان فرا مىخواند، بشنود و وجدان كند. سپس اين وجدان از او مىخواهد تا در خلقت آسمان و زمين، اختلاف روز و شب، و آفاق و انفس تدبّر و تأمّل كند، تا حقيقت بر او روشن شود و با ايمان عقلى و قلبى زندگى كند.
اين ديدگاه درباره آفريدگار جهان، مشخصات ايمان مسلمان را به طور واضح نشان مىدهد و حقيقت نماز و ساير عبادات را از نظر اسلام روشن مىكند. عبادت در نظر اسلام براى راضى كردن خدا يا سود رسانيدن به او و نيز براى رفع غضب يا بزرگداشت او نيست.
عبادتِ خدا اخلاص در بندگى او و رهايى از غير اوست.
عبادت در نظر اسلام سبب احساس انس و نزديكى به خداوند جهان است و در نتيجه احساس قدرت و توانايىِ زايدالوصفى در انسان به وجود مىآورد كه از تقرّب و نزديكى به خدا سرچشمه گرفته است.
عبادت در اسلام، حضور در پيشگاهِ الهى است.
عبادت يعنى كسب صفات الهى، كه اين، خودْ كمال، به دقيقترين معنا و كاملترين صورت است.
مفهوم خالق، مفهومى از هستى را در ذهن مسلِم باز مىتابد، كه اسلام نيز همين مفهوم را به انسان ارائه مىدهد. هستى، خلق واحد و متصلى است، سرشار از معنويت و زيبايى، كه نظم و هماهنگى در همه جاى آن حكومت مىكند. جهان، رو به تكامل، حركت مىكند و براساس حق و عدالت استوار شده است. تمام ذرات آن حكايتگر هماهنگى و همكارى كامل و اطاعت مطلق نسبت به آفريدگار است. ما در قرآن كريم مىخوانيم:
اَلَم تَرَ اَنَّ اللّه يَسجُدُ لَهُ مَن فِى السَّمَواتِ وَ مَن فِى الاَرضِ وَ الشَّمسُ وَ القَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الجِبالُ وَ الشَّجَر وَ الدَّوَابَّ وَ كَثِير مِنَ النّاس(حج ) .(18:22) آيا نديدهاى كه هر كس در آسمانها و هر كس كه در زمين است و آفتاب و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم خدا را سجده مىكنند؟
نيز مىخوانيم:
وَ اِنْ مِن شَىءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمدِهِ .(44:17) و هيچ موجودى نيست جز آنكه او را به پاكى مىستايد.
خوب دقت كنيد كه اين جهانبينى چه اثر بزرگى در روحيه انسان مىگذارد. زيرا او احساس مىكند كه دستگاه عظيم آفرينش دست به دست او داده، با وى در راه حق همكارى مىكند و از جهاد و فعاليتهاى مثبت او پشتيبانى مىكند.
|
|
|
اسلام براى انسان هم تفسيرى دارد. از نظر اسلام انسان در جهان آفرينش امتياز بخصوصى دارد. او در اسماء و صفات الهى بر صورت خالق آفريده شده است. خير محض است. زيرا سرشت او پاك است و فطرت او به دين حق مىكشاند. او تنها موجودى است كه مىتواند راه راستى را كه براى او ترسيم شده برود، يا از اين راه منحرف و گمراه شود. او آفريده شده تا در كسب كمالْ آزاد و مختار باشد، نه آنكه راهى را جز تسبيح خدا نشناسد. انسان، در نظر اسلام، به مقام شامخ نمايندگى خدا در زمين مفتخر و كليد اسرار آفرينش به او سپرده، و راه كشف حقايق و وسيله دست يافتن به همه چيز به او تعليم داده شده است. فرشتگان در برابر او سجده كردهاند و مقرر شده است كه همه نيروهاى طبيعىِ هستى مسخّر او شوند.
|
|
|
او يگانه راهى كه براى رسيدن به مقام خلافت خدا در زمين دارد آن است كه نيروها و استعدادهاى شگرف خود را بالفعل كند و، با دانش، به حقيقت جهان هستى و نيروهاى گوناگون آن واقف شود و قوانين آن را كشف كند.
اسلام همه قوانين خود را با عنايت به اين مفهوم انسانشناختى استوار كرده و روابط فرد را با خود و با جامعه و روابط همگى را با هستى بر همين مبنا نظم بخشيده است.
به اين ترتيب، به انسان مىآموزد كه چگونه رفتارى شايسته برادر انسانى اوست. در عين حال در روح مؤمنْ اميد به آينده را پديد مىآورد و او را به ديگران خوشبين مىكند و به او اطمينان مىدهد كه حق و عدالت غالب است و دعوت به حق پيروز مىشود، زيرا همه نيروهاى جهان و افكار و قلوب انسانها ياور حقاند.
جامعه نيز در اسلام مفهوم خاصى دارد. جامعه در اين تفسير، از واقعيت انسان سرچشمه گرفته است، انسانى كه اساس اجتماع و غايت آن است. به همين دليل جامعه اسلامى رنگ انسانى دارد؛ نه رنگ فردى يا اصالت فرد، كه همه سازمانها و مقررات براى فرد تنظيم شده باشد و نه رنگ اجتماعى يا اصالت جامعه كه به كلى فرد در آن فراموش شده است.
جامعه اسلامى مؤسّسهاى است يكپارچه و به هم پيوسته. در جامعه اسلامى اين حقيقت مورد قبول است كه هر فرد يا هر دسته تحت تأثير فعل و انفعالات محيط و عوامل طبيعى رنگ و صفت مخصوص پيدا مىكند. ولى اين تنوّع يا به تعبير صحيحترْ رنگارنگ بودنْ سبب جدايى و اختلاف ميان اين افراد و دستهها نمىشود، بلكه موجب همكارى و داد و ستد و همچون تابلويى يگانه و رنگارنگ است. اين افراد گوناگون و اين دستههاى متنوّع، همگى در يك مسابقه عمومى براى كسب رضايت خدا به يكديگر كمك مىكنند و يك قافله پيشرو را به وجود مىآورند.
اين نوع وحدت و كثرت در وجود انسان ديده مىشود و در جهان آفرينش به چشم مىخورد. اجزا و اعضا گوناگون و رنگارنگاند و در عين حال يك واحد را تشكيل مىدهند.
و بالاخره اسلام براى كار به عنوان عبادت، اگر با اخلاص قرين شود، دنيا و آخرت، جسم و روح، خير و شر، پاكى و پليدى، و امثال اينها تفسير خاصى ارائه مىدهد.
اين تفسيرها و آراء و اين جهانبينىْ پايه اول فرهنگ اسلام را تشكيل مىدهد و در عقايد و رفتار و اخلاق مسلمان به منزله ريشه و اساس است.
ب. تعاليم و آموزهها. قرآن كريم و سيره پيغمبر بزرگ اسلام دو منبع اصلى و پراهميت براى بالا بردن سطح فرهنگ مسلمانان در همه ابعاد است. افكار مسلمانان با آموزههاى گرانبهاى اين دو منبع بزرگ، كه شامل عقايد، حقوق، ادبيات و هنر، ضربالمثلها، داستانهاى آموزنده و قصص تاريخىاند، تغيير يافت. سطح فكر آنها بالا رفت و تربيت متكاملى يافتند.
ما چون به اين دو منبع مراجعه كنيم، به بحثها و نكات گوناگون اجتماعى، اقتصادى، فلسفى و غير آن، حتى روانشناسى نيز برمىخوريم.
در احاديث شريف، درباره مبارزه با حسد، كه يك مرض اخلاقى محسوب مىشود، آمده است: هرگاه حسود حسادت خود را اظهار نكند گناه محسوب نمىشود. همچنين درباره وسوسه، در خبر آمده است كه با بىتوجهى (انصراف) با آن مبارزه كنيد. همچنين، در احاديثِ مربوط به توبه و صدقه، راه مبارزه با اضطرابهاى روحى ذكر شده است. و بالاخره درباره عقدههاى جنسى سعى شده با ازدواج در سنين اوّل عمر و نيز ممانعت زن از هر نوع فريبندگى و خودنمايى، تعادل لازم را پديد آورد.
بحث و تفصيل بيشتر درباره اين موضوعات ما را از روش مرسوم در اينگونه سخنرانيها دور مىكند. اما، فقط به اختصار، به مثالهاى قرآنى اشاره مىكنيم و نظرها را به نكتهاى بسيار جالب توجه مىدهيم.
در قرآن كريم و سنّت مثَلهاى بسيارى آمده، كه گاه اهداف تربيتى دارد و گاه براى اثبات پديدههاى دينى است. اين مثلها گاه پديدهاى كيهانى يا شرح حركات خورشيد و ماه و ستارگان يا صحنهاى از كتاب عجيب خلقت را بيان مىكنند و از آنها براى اثبات عقيده يا عبرت و تربيت اخلاقى نتيجهگيرى مىشود.
قرآن به هيچ وجه از فرهنگِ زمانِ نزولِ خود و قرنهاى بعد از آن تأثير نپذيرفته و اين خود بهترين شاهد است بر اثبات اينكه منبع فرهنگ و معارف قرآن خودِ خداوند است، كه از اطلاعات زمان بىنياز است. اكنون به چند مثال زير توجه كنيم. در سوره نمل، آيه 88مىخوانيم:
وَ تَرَى الجبَالَ تَحسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَاب صُنعَ اللَّهِ الّذِى اَتقَنَ كُلَّ شَىءٍ اِنَّهُ خَبيرٌ بِمَا تَفعَلُونَ. و كوهها را بينى، پندارى كه جامدند، حال آنكه به سرعت ابر مىروند. كار خداوند است كه هر چيزى را به كمال پديد آورده است. هرآينه او به هرچه مىكنيد آگاه است.
و در سوره يس آيه 40نيز مىخوانيم:
لاَ الشَمسُ يَنبَغِى لَهَآ اَن تُدرِكَ القَمَرَ وَ لاَ الّيلُ سَابِقُ النَّهَار وَ كُلٌ فِى فَلَكٍ يَسبَحُونَ. آفتاب را نسزد كه به ماه رسد و شب را نسزد كه بر روز پيشى گيرد. و همه در فلكى شناورند.
در اين آيه، روزْ نخست شمرده شده است و اين ظاهراً با نظريه علمى خلقت زمين به طور كامل تطبيق مىكند. زيرا زمين مشتعل كه از خورشيد جدا شد، شبى نمىتواند داشته باشد، بلكه در آن حال روشن و در حالت روز به حساب مىآيد، و چون سرد و خاموش شد، روز و شب پديد آمد. از طرف ديگر، اين عبارت كه خورشيد و ماه در مسير و مدار خود شناورند، به طور كامل با هيئت بطلميوسى كه معتقد به سير فلك و سير خورشيد و ماه با فلكهاى آنها بوده است، مباينت دارد. نيز در سوره انعام آيه 125مىخوانيم:
فَمَن يُردِ اللّه اَن يَهدِيَهُ يَشرَح صَدرَهُ لِلاِسلامِ وَ مَن يُرِد اَن يُضِلّهُ يَجعَل صَدرَهُ ضَيّقاً حَرَجاً كَاَنّمَا يَصَّعَّدُ فِى السَّمآء. هر كس را كه خدا خواهد كه هدايت كند دلش را براى اسلام مىگشايد، و هر كس را كه خواهد گمراه كند قلبش را چنان فرومىبندد كه گويى مىخواهد كه به آسمان فرارود.
درباره اين تمثيل و مقارنه لطيف و شگفتانگيز بين مثل و واقعيت علمى آن تأمل كنيد. در سوره والذاريات آيه 47مىبينيم:
وَ السَّمآءَ بَنَيناها باَيْدٍ وَ اِنّا لَمُوسِعُونَ.
از اين آيه به دست مىآيد كه فضا به طور دايم در حال توسعه است و اين حقيقت را جز در اين اواخر كه رياضىدان بلژيكى، لومتر، نظريه امتداد هستى را اظهار كرد و مورد قبول قرار گرفت، كسى نمىدانست.
اكنون مىتوانيم اصول و پايههاى اساسى اين فرهنگ را بررسى كنيم.
خداشناسى
اين فرهنگْ آسمان و زمين را پيوند مىدهد و فرد و اجتماع را به پروردگار عالم مربوط و متصل مىكند؛ ارتباطى محكم و ناگسستنى. اين خداشناسى، كه با قداست و قدرت همراه است، همه احساساتِ انسان را پاسخ مىگويد.
اسلام مىكوشد تا با اين ويژگى پردهاى بر عقل سليم آدمى نكشد و انسان را از تفكر درباره خلقت و رويدادهاى جهان و تلاش عقلانى براى شناخت قلمروهاى گوناگون حيات برحذر ندارد. فرهنگى است كه براساس ايمان به خداى يگانه، خدايى كه با هيچ يك از افراد و موجودات جهان انتساب و قرابت و دوستى خاص ندارد، استوار است و تمام جهان، با همه خصوصيّات و پديدههايش، در برابر قانون علت و معلول و مشيت پروردگار سر فرود مىآورد، مشيّتى كه همه موجودات را زير بال رحمت خود گرفته و هيچ گاه مانع از ارتباط اسباب با مسببات و تأثير علت در معلول نيست. در حديث آمده است:
مشيت پروردگار بر اين تعلّق گرفته است كه امور جهان از راه اسباب و علل جريان داشته باشد. ابىاللَّه أن يجرى الأمور إلاّ بأسبابها (كافى).
و نيز قرآن مجيد مىفرمايد:
اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بقَومٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنفُسِهم .(11:13) خدا چيزى را كه از آنِ مردمى است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند.
ظَهَرَ الفَسَادُ فِى البَرِّ وَ البَحر بِمَا كَسَبَت اَيدِى النّاسِ لِيُذيقَهُم بَعضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُم يَرجِعُونَ. (41:30) به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد تا به آنان جزاى بعضى از كارهايشان را بچشاند، باشد كه بازگردند.
وَ نَفسٍ وَ ما سَوَّيهَا فَاَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقوَيها قَد اَفلَحَ مَن زَكَّيها، وَ قد خَابَ مَن دَسَّيها. .( 7:91-10) و سوگند به نفس و آن كه نيكويش آفريده - سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده - كه: هر كه در پاكى آن كوشيد رستگار شد، و هر كه در پليدىاش فروپوشيد نوميد گرديد.
خداوند بر اساس همين اسلوب با پيغمبران خود رفتار كرده و غير از موضوع معجزات، كه فوق عادت است و استثنائى است براى اثبات مدعاى آنها، هيچگاه براى پيغمبران و ايمان آوردن امت آنها، نواميس طبيعت را درهم نريخته، بلكه اراده كرده است كه انبيا نخستين افرادى باشند كه بر اين اساس ايمان بياورند و سپس ديگران را به سوى آن بخوانند و در اين راه ناهمواريها و ناگواريهايى را تحمل كنند كه كوهها تاب و توان آن را ندارند.
خداوند ايمان تقليدى و موروثى را نمىپذيرد؛ بلكه امر به تفكر و تدبر عميق در عقيده مىفرمايد.
وَ كَذَلِكَ ما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ فِى قَريَةٍ مِن نَذيرٍ اِلاَّ قَالَ مُترَفُوهَا اِنّا وَجَدنآ ابآءنا عَلى اُمةٍ وَ اِنّا عَلى اثارهِم مُقتَدُونَ.(23:43) بدينسان، پيش از تو، به هيچ قريهاى بيمدهندهاى نفرستاديم مگر آنكه متنعّمانش گفتند: پدرانمان را بر آيينى يافتيم و ما به اعمال آنها اقتدا مىكنيم.
ماندگارى فرهنگ اسلامى
بدون ترديد، هنگامى كه كشش فرهنگ اسلامى تا مرحله جهان آفرينش و ارتباط آن با پروردگار وسعت داشته باشد، سرانجام دامنه آن به ابديت منتهى خواهد شد و، با اين وصف، فرهنگى است باثبات و جاويدان و گردبادهاى حوادث آن را نمىلرزاند و هيچگاه دستخوش تحول و تغيير نخواهد شد.
ويژگى ثبات و ابديّت فرهنگ اسلامى بر جميع جوانب مذهب و بر عقايد و احكام و اخلاق پرتو افكنده و در تحقق يافتن اهداف رسالت جهانى پيغمبر اكرمص نقش اساسى ايفا مىكند، تا آنجا كه سبب اطمينان قلب، آرامش روح، تقويت اراده، و ارضاى عواطف نامحدود انسان مىشود و او را به پيروزى و موفقيت تحريض و تشويق مىكند؛ اعم از اينكه انسان به هدف برسد يا، پيش از موفقيّت، مرگْ طومار حياتش را درهم بپيچد؛ خواه راه صواب پيمايد و خواه گاه اشتباه كند و به راه خطا رود، بالاخره در راه تحصيل پيروزى بايد بكوشد؛ چه در اين راه مشهور شود و نامش بر سر زبانها افتد و چه در بوته اهمال و گمنامى بماند.
البته اين مطلبِ اساسى را نبايد از نظر دور داشت كه فرهنگِ الهى و جاويدانِ اسلام، با وصف اينكه داراى امتياز ابديت است، مانع از آزادى فكر و اجتهاد نيست. زيرا همان طور كه يادآور شديم دامنه آن به قدرى پهناور است كه سير در ملكوت آسمانها و غور در اعماق زمين را دربر گرفته است.
در اينجا براى روشن شدن مطلب ناگزيريم يك مثال فقهى را مطرح كنيم. مطلبى است حسّاس و در عين حال دقيق، كه كوچكترين انحراف از آن ممكن است منجر به بدعت گذاردن در دين شود و گمراهى و ضلالت به بار آورد. آن مطلب اين است كه فقها و مجتهدان اسلام سعى دارند اجتهادها و نظريات جديد را بر اصول ثابت، جاويدان و عمومى اسلامى تطبيق دهند و از اين راه آراء و اجتهادات خود را در موضوعات و فروع گوناگون مستند گردانند.
توضيح اينكه هرگاه مجتهدى در برابر موضوع جديدى قرار گيرد، در صورتى مىتواند درباره آن اظهار نظر كند كه رأى او مستفاد از اصول كلى و دلايل تفصيلى باشد. مثلاً سيره و روش پيغمبر اكرمص كه يكى از دلايل تفصيلى است و اعتبار آن به نصّ قرآن مجيد ثابت شده است، مىتواند مستند فتوا و اظهار نظر فقيه درباره موضوع باشد.
بنابراين، مجتهد هيچگاه قانونگذارى نمىكند و از روى گمان هم فتوا نمىدهد. زيرا، به تصريح قرآن مجيد، گمان نمىتواند حتى گوشهاى از حق را نمايان كند،
وَ اِنّ الظّنّ لا يُغنى مِنَ الحَقِّ شَيئاً .(28:53) و پندار براى شناخت حقيقت كافى نيست.
بلكه مجتهد از روى علم فتوا مىدهد و بر اساس دلايل علمى اظهار نظر مىكند. به عبارت ديگر، فقها احكام را به دو دسته تقسيم كردهاند: واقعى و ظاهرى. احكام واقعى احكامى هستند كه در واقع و حقيقت وجود دارند و قابل تغيير و تبديل نيستند و احكام ظاهرىْ آن احكامى هستند كه از راه آنها مىتوان به احكام واقعى رسيد.
احكام ظاهرى همان نتيجه آراء و اجتهاد مجتهدان است. آنها بالفعل به يقين رسيدهاند كه احكام ظاهرى همان احكام خداوند در حق خودشان و مقلدينشان است.
همين مثالِ مختصر روشن مىكند كه تحليل و تحقيق در مراحل گوناگون فرهنگ اسلامى در چه دايره وسيعى قرار گرفته است و در عين حال چگونه از پشتيبانى يك سلسله قوانين ثابت آسمانى برخوردار است.
3- فرهنگ جامع الاطراف
گرچه بعد از بيان وسعت دامنه فرهنگ اسلامى و بههمپيوستگى و وزانت آنْ نيازى به ذكر اين امتياز كه فرهنگ اسلامى جامع الاطراف است نبود. اما نوشته يكى از دانشمندان بزرگ به دستم رسيد. او استاد ژوپ، در دانشگاه آكسفورد است و نام كتاب ارزشمندش "الاتجاهات الحديثه فىالاسلام". او معتقد است كه تفكر شرقى به طور عموم و تفكر اسلامى به طور خصوص همهجانبه نيست و قدرت بر ايجاد هماهنگى و تأليف و تركيب ندارد.
ما، در پاسخ، تنها به آنچه مالك بن نبى، محقق معروف الجزايرى، در كتاب وجهة العالم الاسلامى آورده است، اكتفا مىكنيم. وى مىنويسد:
ميراث فرهنگى بزرگ و ارزندهاى كه تمدن اسلامى آن را ايجاد كرد و براى بشريّت به ارمغان آورد، داراى شواهد و دلايل غير قابل انكارى است كه اين فرهنگ در روزگار درخشان و طلايىِ مسلمين از تفكر اسلامى به طور كامل برخوردار بوده است. از همين رو چالشهاى آن در همه موارد با يك نوع قانونمندى همراه بوده است. قانونمندى مستلزم برخوردارى از قدرت تركيب است. پس نظريات علمى وضع شد و فقها اين قوانين و نظريات را بر اصول بنيان نهادند.
در آن هنگام كه قوانين روم چيزى جز يك سلسله قوانين پراكنده و نامنسجم نبود، براى اوّلين بار در تاريخِ قانونگذارى، تشريع اسلامى بر اسلوبى اساسى استوار شد و قوانين آن بر مبناى يك نظام فلسفى دقيق قرار داشت.
تحقيقات ابوالوفا دانشمند فلكشناس اسلامى در علم فلك و اكتشافات وى در موضوع تغيير حركت ماه )حركت يكنواخت( و همچنين تحقيقات ابن خلدون در علم تاريخ و استنباطى كه براى اولين بار در قوانين تاريخى و تفسير آنها با عالىترين تلاشهاى اجتماعى داشت، از نمونههاى بارز اين مطلب است.
|
|
فرهنگ سازنده و متحرك
انسان، به مقتضاى يك سلسله مفاهيم كلى، داراى مقام خليفة اللهى و جانشينى پروردگار در روى زمين است و اين مقام و موقعيت را به سبب برخوردارى از علم و اراده احراز كرده است. ماجرا را قرآن مجيد اين گونه نقل مىكند:
وَ اِذ قالَ رَبّكَ لِلمَلائِكةِ اِنّى جَاعِلٌ فِى الاَرضِ خَليفَة قالوا اَتَجعَلُ فيها مَن يُفسِدُ فِيها وَ يَسفِكُ الدِمآء وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ اِنّى اَعلمُ ما لا تَعلَمُونَ وَ عَلَّمَ آدَمَ الاَسمآءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَى المَلائِكَةِ فَقالَ اَنبؤُنى بِاَسمآءِ هؤُلاءِ اِن كُنتُم صادِقينَ، قالُوا سُبحانَكَ لا عِلمَ لَنَآ اِلاّ ما عَلَّمتَنَا اِنَّكَ اَنتَ العَلِيمُ الحَكِيمُ، قالَ يا آدَمُ اَنبئهُم باَسمآئِهِم فَلَمّآ اَنبَاَهُم بِاَسمآئِهم قالَ اَلَم اَقُل لَكُم اِنّى اَعلَمُ غَيبَ السَّموَاتِ وَ الاَرضِ وَ اَعلَمُ ما تُبدُونَ وَ ما كُنتُم تَكتُمُونَ، وَ اِذ قُلنَا لِلمَلئكةِ اسجُدُوا لِادَمَ فسجدوا.( 30:2-34)
|
|
|
|
و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمين خليفهاى مىآفرينم، گفتند: آيا كسى را مىآفرينى كه در آنجا فساد كند و خونها بريزد، و حال آنكه ما به ستايش تو تسبيح مىگوييم و تو را تقديس مىكنيم؟ گفت: من آن دانم كه شما نمىدانيد. و نامها را به تمامى به آدم بياموخت سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد. و گفت: اگر راست مىگوييد مرا به نامهاى اينها خبر دهيد. گفتند: منزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهاى دانش نيست. تويى داناى حكيم. گفت: اى آدم، آنها را از نامهايشان آگاه كن. چون از آن نامها آگاهشان كرد، خدا گفت: آيا به شما نگفتم كه من نهان آسمانها و زمين را مىدانم، و بر آنچه آشكار مىكنيد و پنهان مىداشتيد آگاهم؟ و به فرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد.
اشتباه نشود مفهوم خليفه غير از معنايى است كه از آلت و وسيله فهميده مىشود. چون مثلاً مدادى كه در ميان انگشتان نويسندهاى قرار گرفته و شعور و اراده از خود ندارد، يا نويسندهاى كه گفتار ديگرى را حرف به حرف بدون كوچكترين تغييرى ديكته مىكند، استقلالى از خود ندارند. ولى خليفه يا به تعبير ديگرْ نماينده، كسى است كه به طور مستقل و با اراده و اختيار، آراء و منويّات شخص را طبق برنامه ترسيم شده و با اعتماد به اشراف و معرفت خاص خود و تصرفات حكيمانه، تنفيذ و اجرا مىكند.
پر واضح است كه تحقق اين مقام بايد همراه با آزادىِ كامل در تصرفات به وجود آيد، همان آزاديى كه فرشتگان آسمان از آن بيم داشتند و تأكيد كردند كه اين انسان با اين كيفيت و با اينكه راههاى خير و شر به روى او باز است در آينده منشاء خونريزيها مىشود.
ولى تنها اختيار و آزادى اراده نمىتواند براى انسان فضليت ايجاد كند بلكه همه كرامت و فضليت انسان در اين است كه راه خير و صواب را اختيار كند و پيمودن اين راه فقط به وسيله علم ممكن خواهد بود، همان علم و دانشى كه عنصر اصيل و پايه اساسى مقام نمايندگى و خليفة اللهى انسان در روى زمين است.
پس رسيدن به اين رتبه بلند انسانى و تصرف در طبيعت و تسخير نيروهاى آن، در صورت شناسايى علل يا، به تعبير قرآن، تعلم اسماء امكان دارد و هر گامى در راه معرفت حقايق و اكتشافات قوانين طبيعت، در هر مرتبه و مرحلهاى كه باشد، گامى است به سوى هدف مقدّسى كه براى انسان ترسيم شده، پيشرفتى است در سير تحقق كمال غايى و وصول به مرتبهاى كه انسان بدان منظور خلق شده است. خداوند پيمودن اين راه را در سه مرحله مقرر فرموده است: فطرت، دعوت انبيا، و مصايب و بلايايى كه از كوتاهى يا قصور آدمى ناشى مىشود.
بنابراين، فرهنگاسلامى، فرهنگى است متحرك و سازنده كه انسان را دائماً به سوى پيشرفت و تحوّل عقلى در قلمروهاى گوناگون پيش مىراند، قلب انسان را براى فهم هر كشف جديد و شناخت رمزى از رموز طبيعت مشتاق مىكند و اين كشف و شناخت را به مثابه سلوك الىاللَّه و شناخت بارى تعالى و كمال انسان معرفى مىنمايد. چنين معرفتى، هدف خلقت انسان است و كمال مطلق او. حركت به سوى آن واجب و عبادت و كمال است؛
اِنّما يَخشَى اللَّه مِن عِبَادِهِ العُلَمَاء .(28:35) هر آينه از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مىترسند.
خشيت، ترس نيست. بلكه اثرى از آثار ايمان و شناخت است.
شَهدَ اللَّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَ المَلائِكَةُ وَ اُولُوا العِلم .(18:3) اللَّه حكم كرد- و فرشتگان و دانشمندان نيز- كه هيچ خدايى جز او نيست.
انسجام و يكپارچگى
يكى از مهمترين ويژگيهاى فرهنگ اسلام آن است كه هر فعاليت فرهنگى در هر زمينهاى بايد با ديگر اجزا و عناصر منظومه فرهنگى اسلام هماهنگ و منسجم باشد، در وحدتى كه منعكس شود و به گوش برسد، هماهنگ و همآوا با سمفونى كل آفرينش و همنوا با تسبيح تمامى موجودات. كلام خود را درباره اين ويژگى ممتاز ادامه مىدهيم.
از تحقيق و توضيحى كه در فصلهاى پيش درباره اسلام فرهنگى داشتيم و تعريفى كه براى فرهنگ اسلامى كرديم، نگرش و موضع اسلام در قبال ساير فرهنگها روشن مىشود.
همانطور كه يادآور شديم، اسلام هرگونه حركت و تحول فكرى مثبت و تكامل عقلى صحيحى را با آغوش باز پذيرا مىشود و همه اينها را جزئى از رسالت انسان و فريضهاى از فرايض او مىشناسد.
اسلام به هيچ وجه به خاطر ترس از انهدامِ خود يا مثلاً به بهانه تقويت مبانى دينى در ميان پيروانش، در برابر تحولات و كوششهاى فرهنگى، روش محافظهكارانه به خود نگرفته است. بلكه هر پديده جديد و تحوّل تازهاى را به طرف پيكره بزرگ فرهنگى خود كشيده است. زيرا براى دينْ مقام و موقعيت اصيل و ثابتى قرار داده كه هيچيك از علوم و قوانين، علم اخلاق، روانشناسى و فلسفه و حتى علوم الهى، هر چند كه دايره آنها وسيع شود، نمىتواند جاى آن را بگيرد. ما چنين موقعيت و مكانى را در قرآن مجيد ملاحظه مىكنيم، آنجا كه خداوند خطاب به مردمان با ايمان مىفرمايد:
يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا استَجيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاكُم لِما يُحييكُم وَ اعلَمُوا اَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَينَ المَرءِ وَ قَلبهِ وَ اَنَّهُ اِليهِ تُحشَرُونَ .(24:8) كسانى كه ايمان آوردهايد، چون خدا و پيامبرش شما را به چيزى فراخوانند كه زندگيتان مىبخشد دعوتشان را اجابت كنيد و بدانيد كه خدا ميان آدمى و قلبش حايل است و همه به پيشگاه او گرد آورده شويد.
از اين آيه شريفه استنباط مىشود كه خداوند از وراى قلب مؤمن، او را در اخلاق و احساسات و همه كارهايش رهبرى مىكند. بنابراين، كليه فعاليتهاى فرد با ايمان در مسير رهبريهاى الهى قرار گرفته است، راهنماييهايى كه در زواياى دل انسان اثر مىگذارد و با آن مىآميزد و وجدان او را بيدار و بىآلايش نگاه مىدارد، تا اينكه جميع اين كوششها، با همه وسعت و بىكرانگى، از يك برنامه و روش انسانى و جهانىِ سليم نشأت گيرد. بنابراين، جهتگيرى به سوى مصدر الهى، آنگاه آغاز حركت و كوشش در آن جهت، چونان دو صورتى است كه براى ترقى انسان به سوى كمال، از هر راهى و در هر عرصهاى، ترسيم شده است. براى زنده نگهداشتن چنين قيادت و رهبرى الهى است كه ملاحظه مىكنيم در اسلام عبادت بر بندگان فرض و واجب شده و ذكر و ياد خداوند بزرگترين عبادت به شمار آمده است.
سرنوشت فرهنگهاى ديگر
اكنون در مقابل آن صفحهاى از تاريخ قرار گرفتهايم كه اسلام براى اولين بار با فرهنگهاى غير اسلامى مواجه شد.
در قرن هشتم ميلادى، درست اوايل قرن دوم هجرى، دامنه فتوحات اسلامى از اسكندريه و جندى شاپور تا حران و هند و خراسان، كه در آن روز مراكز مهم فرهنگ جهانى به شمار مىرفتند، كشيده شد. در آن موقع، به سبب پيروزيها و موفقيتهايى كه در زندگانى اجتماعى نصيب مسلمانان شده بود، مذهب در ميان آنها بسيار قوى بود. در چنين موقعيتى فرهنگهاى بيگانه، با همه شرايط گوناگون و متفاوت، به جوامع اسلامى راه يافت، در ابتدا با ترديد و اصطكاك مواجه شد، ولى به طورى در دل جامعه اسلامى رو به تكامل گذارد و با آماده بودن زمينههاى مساعدْ گسترش و وسعت يافت كه بالاخره جزو مصالح ساختمانى فرهنگ اسلامى درآمد و اسلام هم اين وديعه و امانت را براى جهان بشريت نيكو نگهدارى كرد.
ما جريان مواجهه اسلام با فرهنگهاى بيگانه را به اختصار بررسى مىكنيم و از آن قانونى استخراج مىكنيم كه در مقايسه اسلام با فرهنگ مدرن قرن بيستم به كار آيد.
در اواخر قرن اول هجرى يكى از فرمانروايان، با همكارى بعضى از دانشمندان اسكندريه، كتابهايى را كه در علم شيمى نوشته شده بود ترجمه كرد. پس از آن، نهضتِ ترجمه و نقل آغاز شد و در نيمه دوم قرن دوم هجرى به اوج عظمت خود رسيد. مسلمانان و اعراب، با سرعت شگفتانگيزى، با زبان بيگانگان آشنايى پيدا كردند و به كار تأليف و ترجمه پرداختند.
در اينجا مناسب است اسامى برخى از كتابها و مؤلفان آنها را از مدارك معتبر نقل كنيم:
استيفان قديم اولين كسى بود كه كتابهاى شيمى را به عربى ترجمه كرد. ماسرجيس كتابى درباره منافع و مضار غذاها و كتاب ديگرى درباره منافع و مضار داروها نوشت. عيسى فرزند ماسرجيس، كتابى درباره بوها و طعمها و كتاب ديگرى درباره رنگها نوشت. تئوفيل بن توما الرهاوى برخى از كتب جالينوس را ترجمه كرد و جورجيوس بن بختيشوع، طبيب مخصوص ابوجعفر منصور، و برادرش جبراييل و شاگردش عيسى بن شهلافا، هر كدام كتابى درباره علم طب نوشتند.
ابن مقفّع و فرزندش محمد كتابهاى منطقى و فلسفى ارسطو را از زبان پهلوى به عربى برگرداندند و فلسفه يونانى را وارد جامعه اسلامى كردند.
خاندان نوبختى ترجمهكنندگان كتابهاى نجومى بودند. ابوزكريا يوحناى ماسويه، كه در اوايل قرن سوم رئيس «بيتالحكمه» بغداد بود تأليفات زيادى در طب و فلسفه داشت، از جمله كتابها و رسالههايى چون الكمال و التمام، الكامل، الحمام، رفع ضرر الاغذيه، الاسهال، علاج الصداع، السدر و الدواء، محنة الطبيب، الصوت و البحة، ماءالشعير، الفصد الحجامه و غير از آن. كنكه يا منكه هندى و ابندهن از مترجمان زبان هندى بودند كه كتابهايى در علم نجوم و طب، چون كتاب الجامع و كتاب صفوة النجاح را ترجمه كردند.
ساير كسانى كه به زبان ديگران آشنا شدند و صدها كتاب در علوم گوناگون تأليف كردند، به اين قرارند: عمر بن فرحات (منجم و فيلسوف) و فرزندش محمد، همچنين على بن زياد تميمى، اولين كسانى هستند كه درباره رصدخانهها كتابى به عربى ترجمه كردند. در اين زمينه بايد از ابويحيى بطريق و فرزندش كه به زبان لاتين مسلط بودند، و محمد بن ابراهيم فرازى، خاندان حنين و سر سلسله اين خاندان، حنين بن اسحاق، دانشمند بزرگ و معروف، نام برد. قسطا بن لوقاى بعلبكى، دانشمندى بود كه در علوم طب و فلسفه و هندسه و نجوم تأليفاتى دارد. او معاصر كِنْدى اولين فيلسوف عرب بود كه ابن نديم دانش او را بر حنين ترجيح مىدهد و در كتاب معروف خود به نام الفهرست، 54كتاب در ترجمه و تأليف و شرح در علوم مزبور براى وى ذكر كرده است. حبيش بن اعصم دمشقى و عيسى فرزند يحيى بن ابراهيم و شاگرد حنين بن اسحاق و حجاج بن مطر و سرجيس راسى (اهل صور يا بعلبك) و ثابت بن قره حرانى، كه خانواده او معروف به آل ثابت بودند، و عيسى بن اسيد و موسى بن خالد، معروف به ترجمان، و سعيد بن يعقوب دمشقى و ابراهيم بن صلت و قويرى و خاندان كرخى (سر سلسله اين خاندان شخصى به نام شهدى بود) و ابن بكوى عشارى و يحيى بن عدى منطقى و افراد بسيارى كه براى رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مىكنيم.
علاوه بر همه اينها، مىبينيم كه در بغداد مؤسسه بسيار بزرگى به نام بيتالحكمه تأسيس شد كه دانشمندان در آنجا جمع مىشدند و تمام وسايل، از كتاب و جز آن، براى انتقال علوم و ترجمه و تأليف در اختيار آنها گذارده مىشد. اين تشكيلات در آن زمان نقش بزرگى در پيشرفت تمدن ايفا كرد.
تاريخهاى بيتالحكمه را در زمان هارونالرشيد ذكر كردهاند و مدركى در دست نيست كه ثابت كند پيش از هارونالرشيد تأسيس شده باشد.
اين تنها بر حسب تصادف و اتفاق نبود كه جامعه اسلامى به اشعار هومر و نمايشنامههاى اوريپيد و آيسخولوس (آشيل) توجه كرد، زيرا آنها از مفاخر دانش و ادبيات يونانى بودند. اين جريان تأكيد مىكند كه نهضت ترجمه و انتقال علوم در ميان مسلمين طبق يك برنامه حسابشده و به رهبرى و قيادت زعماى اسلام صورت گرفته است، و آنها مراقب بودند كه فرهنگهاى جديد در پيكره فرهنگ اسلامى يكپارچه شوند.
ما هنگامى كه موضعگيرى پيشوايان اسلام را در برابر هجوم فرهنگهاى بيگانه از نظر مىگذرانيم، ملاحظه مىكنيم كه، اغلب، آن را پذيرفته و در راه پيشرفت آنها كوشيدهاند. كافى است در اينجا به موضع امام فقها حضرت امام جعفر صادقع توجه كنيم. آن حضرت شاگردان و پيروان خود را در راه آشنايى با فرهنگهاى گوناگون تشويق مىفرمود و عدهاى را به تعليم رشتههاى تخصصى امر مىكرد. مثلاً جابر بن حيان را براى تحقيق در علوم طبيعى تعيين فرمود. جابر هم در اين راه تا آنجا كوشش كرد كه به پدر شيمى جديد ملقب شد. همچنين هشام بن حكم و مؤمن طاق را براى تحقيق در فلسفه و علم كلام معين كرد.
به طور كلى ما در كلمات فقهاى بزرگ و پيشوايان اسلام مطالبى مىبينيم كه تشويق و ترغيب مردم را به آگاهى از فرهنگهاى جديد مىرساند. بيان احكام فقهى براى بسيارى از موضوعات نو و حتى گاه مناقشات و مناظراتى در بحثهاى گوناگون و جديد، نظير مباحثات امام على بن موسىالرضاع با عمران صابئى، نمونههايى است از توجه و عنايت رهبران اسلامى به علوم و موضوعات روز.
ولى نبايد از نظر دور داشت كه عدهاى از علما از بيم انهدام شخصيت اسلامى و تزلزل برخى از عقايد مذهبى، موضعى غير از اين داشتند. آنها در برابر فرهنگهاى بيگانه يا به طور كامل مردد و بىاعتنا بودند، يا گاه به مخالفت و مبارزه برمىخاستند. بعضى از آنها هم كه قدرت بيشترى داشتند، زمامداران وقت را تحت تأثير مىگرفتند و مبارزه را در دامنهاى وسيعتر و با شدت بيشتر انجام مىدادند.
البته اين معارضه و مخالفت در سطحى بسيار محدود و موقتى صورت گرفته است. افسانه معروفى كه مىگويد خليفه دوم دستور داد كتابخانه اسكندريه را آتش بزنند و مردم شهر تا يك ماه از كتابها به جاى هيزم تنورها استفاده مىكردند، اساس درستى ندارد. از بررسى تاريخ اسكندريه و كتابخانه آن استنباط مىشود كه در حدود دو قرن پيش از سيطره مسلمانان بر آن سامان، كتابخانه تقريباً خالى از كتاب بوده و نيز معلوم مىشود كه كتابهاى فراوان كتابخانه عظيم اسكندريه قبل از اسلام چندين بار طعمه آتش شده است. لذا هنگامى كه مسلمانان وارد اسكندريه شدند كتاب چندانى نيافتند.
مبارزه محدود اين عده از علما داراى جهات و عوامل گوناگونى بوده است كه به پارهاى از آنها اشاره مىكنيم:
1- ترديد در مبادى فكرى و اعتقادى فرهنگ جديد،
2- ترديد در هماهنگى و تناسب اين فرهنگ با فرهنگ اسلامى و اصطكاك و منافات آن با پارهاى از احكام اسلام،
3- ترس از هضم شدن شخصيت اسلامى عدهاى از تازهمسلمانها و كسانى كه در عقايد دينى خود هنوز مراحل ابتدايى را مىگذراندند در تمدن و فرهنگ جديد.
حقيقت اين است كه عذر اول و دوم در محكمه حق و علم محكوم است. زيرا مىتوان با مراقبت و بررسى دقيقِ فرهنگ جديد نقاط ضعف آن را برطرف، و با تهذيب محتويات آن، هماهنگى و تناسب آن را با فرهنگ اسلامى حفظ كرد. اما عذر اخير يعنى ترس از هضم شخصيت اسلامى مسألهاى است موسمى و مربوط به بخشى كوتاه از زمان، لذا نمىتواند يك عذر موجه در همه شرايط و زمانها باشد.
ما مىبينيم علىع مباحث كلامى را در قالب اسلامى زيبا و جذابى ريخته و مورد بحث و گفتوگو قرار مىدهد؛ هنگامى كه حضرت از جنگ صفين مراجعت مىكرد، پيرمردى بلند شد و چنين گفت: آيا اساس اين جنگ و سرنوشت ما بنا بر مشيت پروردگار و قضا و قدر صورت گرفته است؟ حضرت فرمود: آرى به خدا قسم تمام پستى و بلنديهايى كه پيموديد، به قضا و قدر پروردگار بوده است.
پيرمرد گفت: آه كه زحمات من بر باد رفت و اجر و مزدى نصيب من نمىشود. (چون تمام اين كوششها به اجبار و خواست خداوند بوده است).
حضرت فرمود: پيرمرد، آرام باش. شايد تو گمان كردى كه اين قضا و قدر حتمى و لازم الوقوع است، حال آنكه اگر چنين باشد، مسأله ثواب و عقاب و امر و نهى و تكليف از بين خواهد رفت؛ وعده و وعيدهاى خداوند به نعمتهاى آخرت بىاثر خواهد شد و براى گناهكار و نيكوكار مجازات و پاداشى نخواهد بود. اين گونه عقايد مربوط به بتپرستان و دشمنان خداوند است.
اى پيرمرد، تكاليف و نواهى پروردگار بر اساس اختيار بندگان استوار است و خداوند هرگز از روى اجبار و اكراه عبادت نمىشود و آسمانها و زمين و آنچه ميان آنهاست، به باطل خلق نشده و بازى بودن دستگاه آفرينش گمان كافران است و واى بر آنها از عقوبت خداوند.
از بحثهاى گذشته دو نتيجه مهم و اساسى گرفته مىشود:
1- اسلام در راه ساختن و تكوين فرهنگى كه مورد علاقه و ايمان يك مسلمان قرار گيرد، اهتمام ورزيده است.
2- اسلام داراى شرح صدر و ظرفيت وسيعى براى قبول و اقتباس فرهنگهاى بشرى و هضم آنها در خود است و كوششهاى فرهنگى را رسالتى انسانى و يكى از واجبات زندگى اعتبار كرده است.
ميراثهاى علمى فرهنگ اسلامى
هماكنون، با توجه به بحثهاى گذشته، مىتوانيم، با وضوح و روشنى هرچه بيشتر، موضع اسلام را در قبال فرهنگ جديد مورد مطالعه قرار دهيم و ميراثهاى علمى فرهنگ اسلامى را برشمريم.
فرهنگ اسلامى براى جهان بشريت، ثروت و ذخاير بزرگ و ارزشمندى را ارمغان آورده، و فرهنگ قرن بيستم از آن سرمايهها و ذخاير فراموشنشدنى بهرهمند است.
مسلمانان با كشف قطبنماى دريايى، جهان را از سواحل مالايا گرفته تا جزاير آزورس اقيانوس اطلس، به روى بشر گشودند. ما بر اين مطلب اصرار و پافشارى چندانى نداريم كه كاشف واقعى قاره آمريكا مسلمين بودند، ولى بايد دانست كه ابوريحان بيرونى اولين كسى است كه در نظريات خود درباره زمين تصريح كرد كه قاره بزرگى در طرف ديگر زمين وجود دارد.
و مسلمانانْ جغرافياى عالم را كامل كردند. از جمله افراد برجسته در اين زمينه عبارتند از: مسلم بن حمير، جعفر بن احمد مروى، ابن فضلان، ابن خرذازويه و جيهانى و مسعودى. اما ابوريحان بيرونى، روشى كاملاً ابتكارى در علم جغرافيا و جوانب اساسى و مشهور قسمتهاى مختلف زمين به وجود آورد و همين شيوه ابتكارى را در كتاب تحقيق ماللهند مورد استفاده قرار داد.
شيمى جديد، كه از علوم طبيعى به شمار مىآيد، از اكتشافات جابر بن حيان و محمد بن زكرياى رازى است كه به پدر شيمى جديد معروف شدند. اما شيمى قديم يا كيميا كه، پيش از اين دو دانشمند، از يونانى به عربى ترجمه شد، قسمتى از فلسفه است كه شامل نظريهها و سعى در ساخت معجزات دارد. اما شيمى مادى، كه از شاخههاى علم است، محصول دو دانشمند مسلمان مذكور است.
همچنين مسلمانان تحولى در علم پزشكى و فن جراحى به وجود آوردند. زهراوى، جراح مسلمان، اولين كسى بود كه جنين مرده را از شكم مادر خارج كرد، و نيز جراحان مسلمان بودند كه موفق شدند قسمتى از استخوانهاى جمجمه انسان را با استخوانهاى جمجمه سگ تعويض كنند و آنها بودند كه داروهاى شيميايى و بيمارستانهاى گوناگون تأسيس كردند و طريقه بىحس كردن را قبل از عمل جراحى به كار بستند و باغستانهاى نمونهاى براى تحقيق در علم گياهشناسى ترتيب دادند.
ابوعلى بن هيثم علم نورشناسى را بنيان نهاد و آن را علم مناظر و مرايا ناميد و كتابى در اين موضوع تأليف كرد كه متأسفانه، جز ترجمه لاتينى آن، كه وتيلو در سال 1270ميلادى ترجمه كرد، چيزى در دست نيست. ابنهيثم موضوع خطاى باصره را نيز كشف كرد و ساختمان چشم را به عنوان يك عدسى مورد مطالعه قرار داد. او قوانين رياضىِ آن را نوشت و همچنين قوانين شكست نور را، شش قرن قبل از شنل و دكارت، كشف كرد.
قطبالدين شيرازى نخستين كسى است كه تفسير صحيحى از قوس و قزح، بر اساس قانون انعكاس و شكست نور، بيان داشت. ابنيونس اولين كسى بود كه قوانين پاندول را، كه اساس اختراع ساعت است، تشريح كرد. خواجه نصيرالدين طوسى نخستين كسى است كه نظريات تازهاى درباره دواير فلكى اظهار داشت و هيئت بطلميوسى را نقد علمى كرد. غياثالدين جمشيد كاشانى قوانين حساب و تسلسل اعداد را كشف كرد. اين نيز مسلّم است كه علم تسطيح از اكتشافات دانشمندان مسلمان است.
ابن نفيس در حاشيهاى كه بر كتاب تشريح ابوعلى سينا نگاشته، گردش كوتاه خون را، سه قرن پيش از ويليام هاروى، تقريبا واضح و روشن شرح مىدهد و پروفسور بلاتام، استاد دانشگاه منچستر، نيز به اين حقيقت اعتراف كرده است.
مسلمانان در علم هيئت نظريات پرارزشى ارائه دادهاند. از ميان آنها فرازى و احمد بن محمد نهاوندى به عنوان دانشمندانِ فلكشناسِ پيشكسوت شهرت دارند. در زمان مأمون، خليفه عباسى، ستارگانى در علم ستارهشناسى، نظير سند بن على، يحيى بن ابىمنصور، خالد بن عبدالملك، درخشيدند و نظريات اين دانشمندان در مسائل خسوف و كسوف و اعتدالهاى شمسى و ستارگان دنبالهدار و موضوعات فراوان ديگرى در پديدههاى فلكى، در بالا بردن سطح معارف انسانى سهم بسزايى داشت.
كندى دويست جلد كتاب در موضوعات گوناگون مانند حساب و هندسه و فلسفه و طب و نورشناسى و علم پديدههاى جوى تأليف كرد. خوارزمى پديدههاى فلكى را مورد مطالعه دقيق قرار داد كه تا اين زمان كتاب حساب او از مصادر و منابع اصلى علوم فلكى به شمار مىآيد و علم عدد هنوز به نام او مشهور است.
فرزندان موسى بن شاكر كشفيات پرارزشى از روى حركات آفتاب و بعضى ديگر از ستارگان به دست آوردند و درباره حجم زمين و تمايل محور آن به سوى خورشيد تحقيق كردند. كتاب جدول بتانى به لاتين ترجمه شد. اين دانشمند در اروپا چندين قرن به عنوان يكى از بنيانگذاران علم هيئت شهرت داشت.
ابوالوفا نيز خط مماس را، كه در حساب مثلثات و رصد فلكى كاربرد دارد، كشف كرد.
ما نمىتوانيم موقعيت و نقش جمعيت اخوانالصفا را در ترويج و انتشار معارف و علوم فراموش كنيم. آنها، در مرحله اول، كوششهاى علمى خود را در بصره در منزل پيشواى خود زيد بن رفاعه شروع كردند، سپس دامنه آن را در كشورهاى گوناگون بسط دادند و كتابهاى نفيس و ارزشمندى در رياضيات، هيئت، نجوم، جغرافيا، مكانيك، فيزيك، شيمى، فيزيوبيولوژى، گياهشناسى، حيوانشناسى و غيره تأليف و به جهان بشريت اهدا كردند.
حتى، در قرن شانزدهم، شيخ بهايى برخى از قوانين انعكاسات صوتى را كشف كرد و آنها را در بعضى از مساجد اصفهان به كار برد. او از قوانين مربوط به فشار آب و همسطحى مايعات در ظروف مرتبط، در ساختمان باغ معروف فين كاشان استفاده كرد.
خطوط اساسى فرهنگ اسلامى
هماكنون وقت آن رسيده است كه موضع اسلام را در قبال فرهنگ قرن بيستم مورد بررسى قرار دهيم- با در نظر داشتن اين نكته كه هر روزى كه از عمر اين قرن مىگذرد تحول جديدى روى مىدهد و سرعت پيشرفت تا آن درجه است كه ما نمىتوانيم حتى مرحلهاى از آن را با اسلام قياس كنيم. از همين رو، لازم است كه مرزهاى عمومى و خطوط اساسى اين فرهنگ را در نظر بگيريم.
قوانين و حقوق
در اين مرحله ما ملاحظه مىكنيم كه تشريع اسلامى داراى وسعت نظر ويژهاى است، كه قدرت دارد جوابگوى احتياجات انسان عصر جديد تا آخرين دوره خود باشد. مطالعهكننده فقه اسلامى درمىيابد كه دامنه اين علم به حسب نيازمنديهاى كل جامعه انسانى گسترده شده و مىتواند احكام و مقرراتى ارائه دهد. مثلاً در عقود و معاملات اصل حاكميت اراده را مىبينيم. حاكميت اراده به اين معناست كه هر عقد و معاملهاى، به هر شكل و صورتى، خواه در قديمالايام معمول بوده يا از ابتكارات و ابداعات عصر جديد باشد، مورد تأييد و تصويب شريعت اسلامى است مگر اينكه با قوانين ثابت و كلى اسلامى منافات داشته باشد.
اساسِ مُجرى بودن اين اصل در عقود و معاملات اسلامى اين آيه شريفه است:
يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنوا اَوفوا بِالعُقُود .(1:5) اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به پيمانها وفا كنيد.
عقد بنا به رأى بسيارى از فقها عبارت است از هر معاهده و قراردادى كه بر آن بتوان عنوان عقد نهاد، بنابراين، صرفاً اختصاصى به قراردادها و معاملات و عقدهاى مشهور و معهود سابق ندارد. آيه كريمه
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَأكُلُوا اَموالَكُم بَينَكُم بِالباطِل اِلاّ اَن تَكُونَ تِجارةً عَن تَراضٍ مِنكُم .(29:4) اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اموال يكديگر را به ناحق مخوريد، مگر آنكه تجارتى باشد كه هر دو طرف بدان رضايت داده باشيد.
به طور صريح بر صحت كليه قراردادهاى تجارى كه براساس رضايت دو طرف صادر مىشود، دلالت دارد. شرط اساسى براى صحيح بودن عقدها و قراردادهاى جديد يا صورتهاى تازهاى كه براى معاملات و عقود به وجود آمدهاند، عبارت است از اينكه غررى، جزاف، ربوى و احتكارى نباشد و طرفين معامله هم داراى اهليت و اختيار و صلاحيت باشند و نيز عقد و معامله براى اموالى باشد كه از طرف شارع اسلام ماليت هر دو آنها الغا نگرديده باشد.
در فقه اسلامى به ماليت هردو يا يكى از حقوق معنوى، كه از مزاياى حقوق جديد شمرده مىشود، توجه كامل شده و فقها از آن به «جهت» تعبير كرده و آن را در شمار مالك زكات و خمس و وقف و بيتالمال عنوان كردهاند.
اسلام، همان طور كه مالكيت شخصى را مورد تأييد قرار داده، به مالكيت دولت، مالكيت مسلمين، مالكيت شهر يا قريه يا مؤسسه نيز اعتراف دارد. فقه اسلامى با هرگونه معاملهاى كه بر تصادف يا ريسك يا خطر بنا نهاده شده باشد به مخالفت برخاسته و بدين ترتيب شعور عقلانى را در معاملاتْ معتبر مىداند. باب شرط در فقه اسلامى راهى است براى بسيارى از تحولات. زيرا با شرط، مىتوان اغلب عقود يا ايقاعات را به اشكال گوناگونى درآورد و اين اصل از گفته پيامبر گرامى اسلام گرفته شده كه فرمود:
المسلمون عند شروطهم الّا شرطاً احل حراماً او حرم حَلالاً. مسلمانان پايبند به شرطهاى خود هستند مگر شرطى كه حرامى را حلال يا حلالى را حرام كند.
امكان تغيير عقود ازدواج، داد و ستد و ضمان از نتايج اصل مزبور است. باب شرط در فقه اسلامى تا آن اندازه وسعت دارد كه به آسانى مىتوان به استناد آن قوانين اجاره و كار و كارگر را تحول و بهبود بخشيد. زيرا چنين قوانينى به صورتِ انسانى و كامل در اسلام وارد شده است و از همين رو در موردى كه حقوق كارگران پايمال مىشود يا اوضاع عمومى اقتصاد كشور به مخاطره مىافتد، مىتوان براساس حفظ حقوق كارگر و نگهدارى اقتصاد مملكت قراردادهايى به نفع آنها تنظيم كرد. فقه اسلامى توانايى دارد جوابگوى نيازمنديهاى حقوقى جامعه قرن بيستم باشد. حتى در زمينههايى كه تصور مىرود از حوزه نفوذ فقه اسلامى خارج است، مانند قوانين بازرگانى و مقررات بينالمللى عصر حاضر و...
فلسفه
يكى از فلاسفه بزرگ و عظيمالشأن اسلامى صدرالدين شيرازى، معروف به ملاصدرا است كه با كمال تأسف مجامع علمى غربْ او را بهدرستى نمىشناسند. نخستين كسى كه زندگى علمى اين فيلسوف بزرگ را مورد بررسى قرار داد، پروفسور گوبينو است كه پروفسور هانرى كربن استاد دانشگاه پاريس او را قدّيس توماى مسلمانان ناميده است.
ملاصدرا در فلسفه اسلامى مقامى بس رفيع دارد. مىتوان وى را خلاصهاى از فلاسفه قديم و نمونه بارزى از فلاسفه جديد معرفى كرد. صدرالمتألهين بنيانگذار حكمت متعاليه است كه جامع فلسفه مشّاء و حكمت اشراق و عرفان است. هنگامى كه فلسفه اسلامى را، كه در شخص صدرالدين شيرازى مجتمع و مجسم شده، با مكتبهاى فلسفى قرن بيستم مقايسه كنيم، تفوق و برترى اين مكتب را بر بسيارى از مكتبهاى فلسفى جديد حس مىكنيم؛ با توجه به اين نكته كه ملاصدرا از فلاسفه قرن هفدهم ميلادى بوده است.
وى حركت جوهرى را در موجودات مادّى از راه استدلال و برهان به اثبات رساند، و نيز ثابت كرد كه منشأ و مبدأ حركات چهارگانه كمى، كيفى، وضعى، و أينى، همين حركت جوهرى است.
مطابق اين نظريه موجودات مادى در جوهر و تمام ذات خود داراى حركتاند، يعنى هم متحركاند و هم عين حركت.
فعلاً درصدد اين نيستم كه آثار و نتايج اين نظريه بديع و ارزشمند فلسفى را شرح و بسط دهم. اما دوست دارم كه نظر خوانندگان گرامى را به اين نكته جلب كنم كه فيلسوف بزرگ ما با آراى علمى برجسته خود، حتى از قرن بيستم هم پيش افتاده است و با اين آرا و نظريات به همان نتيجهاى رسيده بود كه اينشتين در آراى فيزيكى خود دست يافت و زمان را، كه در سابق به عنوان يك بعد موهوم و فرضى تصور مىشد، جزئى از حقيقت موجودات دانست و آن را به عنوان حركت ذاتى و بعد ديگرى از موجودات به حساب آورد.
صدرالمتألهين از طريق علمى و برهانى و در پرتو فلسفه الهى به حقايقى دست يافت كه توانست آرا و نظريات متضاد و كاملاً مخالف الكساندر ساموئل، فيلسوف رئاليست، و برگسون، فيلسوف ايدهآليست، را جمع كند و آنها را با يكديگر آشتى دهد.
نيز ملاصدرا عقايد و نظريات تازهاى ابراز داشت كه هر يك از آنها از اصول و پايههاى فلسفه است، مثل نظريه حدوث جسمانى نفس و بقاى روحانى آن.
اين نظريه، پديدههاى روحى را تفسير مىكند و مشكل ارتباط جسم را با روح، و وحدت روح را در مراحل حس و خيال و عقل حل كرده است.
نيز در علمالنفس و مسأله ارتباط پديدههاى خارجى با عقل داراى نظريه جالبى است كه بسيارى از مشكلات و مبهمات مربوط به معاد جسمانى را حل مىكند.
صدرالمتألهين نظريه اصالت وجود را به طور واضح تشريح كرده است- نظريهاى كه بعضى از فلاسفه آلمان، مانند كارل ياسپرس و هوسرِل، از پيروان مكتب اگزيستانس، آن را از ابتكارات خود مىدانند و به آن مباهات مىكنند. مكتب اين فلاسفه به اگزيستانسياليسمِ ژان پل سارتر مبدل گرديد، كه نه مكتب وجود است و نه اصالتى براى وجود قايل است، بلكه همان مكتب اصالت ظاهر و فنومنولوژى است.
همچنين ملاصدرا تقسيم موجود به هيولا و صورت يا ماده و صورت را به طرز علمى تشريح كرد. ما معتقديم كه تفوق و برترى اين رأى بر اصل تضاد، كه در منطق ديالكتيك معروف است، هنگام مقايسه و شرح اين دو نظريه روشن مىگردد.
در خاتمه اين بحث، مقتضى است يادآور شويم كه مشرقزمين، در زمينه فلسفه و عرفان، جهان را در قرن بيستم منور ساخته است. ما در اين باره داراى شواهد و دلايل فراوانى هستيم. پروفسور هانرى كربن مىگويد:
فلسفه شرق در موقعيتى قرار گرفته كه قدرت دارد فلسفه اروپا را از خطر اضمحلال و نابودى برهاند. راستى كه دنياى غرب به حكمت جاويدان، كه از مشرق زمين سرچشمه مىگيرد، نيازمند است.
تصوف
بايد گفت تصوف اسلامى يا تصوف مسلمانان به كمال خود رسيده است و مىتواند، با تعاليم و تجربههاى فوقالعاده غنى خود، قرن بيستم را بهرهمند كند.
مثلاً عرفان محىالدين بن عربى در سير و سلوك و مراحل معرفت و وحدت وجود، يا وحدت وجود و مراحل فنا، راستى به درجه بلند و رفيعى رسيده كه من گمان ندارم هيچ مدرسه عرفانى جديدى به اين پايه و درجه رسيده باشد. عرفان اسلامى در كشف حقايق اديان شرقى سهم بسزايى دارد و ما مىتوانيم آن را به عنوان كليدِ گشاينده اديان اعتبار كنيم.
علم
علم به مثابه شاهكار درخشنده فرهنگ قرن بيستم مورد توجه قرار گرفته است. هرچند كه پارهاى از بحثهاى گذشته ما بر محور آن دور مىزد ولى در اينجا مقتضى است موقعيت علم را در اسلام به طور مستقل بررسى كنيم. اسلام به همه علوم با ديده تقدير و احترام مىنگرد و آنها را راهى براى رسيدن انسان به هدف خلقت و كمال اصيل و شناخت خداوند و مقام خليفةاللهى خود شناخته و سير در اين راه را يك واجب مقدس تلقى كرده است.
حقيقت اين است كه براى علم هيچگونه هدفى غير از كشف حقيقت نيست و شخصِ باايمانى كه از علم مىهراسد و با آن به مبارزه برمىخيزد، بايد در ايمان خود ترديد و تجديد نظر كند. زيرا ترس از كشف حقيقت، مفهومى جز اين نخواهد داشت كه چنين انسانى از معارضه دينش با حقيقت بيم دارد، حال آنكه ايمان عميق و اساسى، حركت علمى را مورد تأكيد قرار مىدهد.
در اينجا مناسب مىبينم به افراط و تفريطهايى كه درباره موضع اسلام در قبال علوم جديد مشاهده مىشود اشاره كنم. مثلاً در آن هنگام كه بشر درصدد تسخير فضا برآمده بود، عدهاى گفتند چنين امرى غيرممكن است، زيرا اين دخالت در قدرت پروردگار است. گويا به پندار آنها خداوند در فضا قرار گرفته يا قلمرو حكومت او تنها فضا است. نمىدانم چه تفاوتى ميان كره زمين و كواكب آسمانها است.
وَ لِلّهِ مُلكُ السَّمواتِ وَ الاَرضِ .(189:3) از آنِ خداست فرمانروايىِ آسمانها و زمين.
و همين آرا و گفتار غيرمعقول است كه زمينه را براى نفوذ و تأثير كلمات بعضى از طرفداران مكتب مادىگرى مساعد مىكند كه مىگويند ما در راه تسخير ماه نه ملائكهاى ديديم و نه به خدا برخورديم.
نيز هنگامى كه مىشنوند كه جمعى از دانشمندان براى ايجاد سلول زنده كوشش مىكنند، مىگويند اين موضوع غيرممكن است.
در مقابل، دسته ديگرى راه افراط پيش گرفتهاند و مىگويند: قرآن مجيد از همه علوم جديد خبر داده و آيه شريفه ذيل را گواه مدعاى خود مىگيرند:
يا مَعشَرَ الجِنّ وَ الاِنس اِنِ اسْتَطَعتُم اَن تَنفُذُوا مِن اَقطار السّمواتِ وَ الاَرضِ فَانفُذُوا لا تَنفُذُونَ اِلاّ بِسُلطان .(33:55) اى گروه جنيان و آدميان، اگر مىتوانيد كه از كنارههاى آسمانها و زمين بيرون رويد، بيرون رويد. ولى بيرون نتوانيد رفت، مگر با داشتن قدرتى.
به نظر آنها اين آيه به طور صريح دلالت دارد بر امكان نفوذ بشر به اقطار آسمانها به وسيله عقل. به عقيده ما اين مطلب و استدلال نيز صحيح نيست. زيرا:
الف. اين آيه مربوط به قيامت و روز حساب است،
ب. قرآن كتاب دين و تربيت است و ضرورتى ندارد كه چنين كتابى بهطور تفصيل متعرض كليه امور علمى شود. بلكه قرآن مجيد، در مقياسى عمومى تربيتى، انسانها را بر سير در ملكوت آسمانها و زمين و تدبّر در جهان آفرينش و بدايع و صنع حق تحريض و ترغيب كرده است. پيشتر به اين مطلب اشاره شد كه قرآن كريم، هنگامى كه براى نمونه و مثال به پارهاى از پديدههاى طبيعى اشاره مىكند، به هيچ وجه تحت تأثير علوم و معارف رايج زمان خود قرار نگرفته است.
ادبيات و هنر
ادبيات و هنر اسلامى، كه جزئى از ادبيات و هنر مشرق زمين است، از نظر غناى فكرى و زيبايىِ صورى از ذخاير ادبيات و هنر جهان به شمار مىآيد. بعضى از ادبا و هنرمندان جديد، امثال شاعر اسپانيايى، ميكاييل اونامونو، و شاعر آلمانى، گوته، از آن الهام گرفتهاند. تأثير فراوانى كه هنر اسلامى بر معمارى و نقاشى و تصوير سازى گذاشته است، هرگز نمىتوان فراموش كرد.
دامنه بحث و تحقيق درباره ادبيات و هنر، وسيع و دامنهدار است. اما در اينجا لازم است نظر اسلام را درباره اين دو قلمرو اساسى در مطالب زير خلاصه كنيم:
الف. هنر نزد مسلمانان از مفهوم عام و جهانىِ «اللّه جميلٌ و يُحِبُّ الجَمال» و زيبايى عمومى كه در سراسر جهان هستى و در همه شئون آن تجلى كرده، سرچشمه گرفته است. ما در جامعه اسلامى ملاحظه مىكنيم كه هنر و زيبايى در همه امور زندگى مسلمانان، در خانهها، مساجد، بر شمشيرها و غلاف آنها، در كتابْآرايى و جلدسازى، در بازار و معابد عمومى، به طور وسيعى جلوه كرده است، و هيچگاه اختصاص بهطبقه ممتازى نداشته و سبب رفاه دسته معدودى نشده است. با كوچكترين مطالعهاى در آثار و بناهاى تاريخى و مساجد و بازارها وخانههاى قديمى كه در شام و اشبيليه و اصفهان وجود دارد، بههنرنمايىِ مسلمانان پىخواهيم برد.
ب. جلوگيرى اسلام از ساختن مجسمه، هنر اسلامى را در ساير مراحل و زمينهها، به خصوص نقاشى و معمارى، در راه تازهاى قرار داده است.
ج. ادبيات و هنر عصر جديد در بسيارى از زمينهها به جايى رسيده كه هيچ دين و عقيده و هيچ انسان خردمندى به آن رضايت نمىدهد. آنها به صورت دو سلاح قتّاله براى نابودى شخصيت انسان در آمدهاند. در اين ملاحظات مىتوانيم به خوبى نظر اسلام را درباره ادبيات و هنر دريابيم.
صلح، مشكل بزرگ قرن بيستم
آيا اسلام مىتواند مشكل بزرگ قرن بيستم را كه صلح است حل كند؟ چنين آيينى كه پيروان خود را به طور عموم امر به صلح مىكند
يا اَيُّهَا الّذينَ امَنُوا ادخُلُوا فِى السِّلمِ كافةً .(208:2)اى كسانى كه ايمان آوردهايد، همگان به طاعت درآييد.
و تحيّت آنها را صلح و سلام قرار داده
وَ تَحِيَّتُهُم فيها سَلامٌ (10:10) و به هنگام درود سلام مىگويند،
آيا مىتواند در قبال چنين مشكلى بىاعتنا باشد؟ در هر حال، اين سؤالى است كه بايد در ضمن استقصاى فرهنگ جديد به آن پاسخ گفت.
سلام اسمى از اسماء حُسناى پروردگار و صفتى است از صفات ذات منزه مقدسش كه در جهان هستى منعكس شده و در مخلوقات تجلى كرده است. خداوند سلام است و سلام از وى نشأت گرفته و به سوى او باز مىگردد.
فَهُوَ سُبحانَهُ السَّلام وَ مِنهُ السَّلام وَ اِلَيهِ يَعُود السَّلام.
هستى، اين محراب پهناور و وسيع براى سجود و تسبيح خداوند...، اجتماع، اين مجموع مرتبط و متنوع از فرزندان آدم...، انسان، اين موجود ممتاز و گل سرسبد وجود...، همه مخلوق پروردگار و موصوف به صفت سلام الهىاند، و هريك از آنها نمونهاى است از ديگرى و بنابراين، صلحى كه در جهان آفرينش مشاهده مىشود و صلح و سلامى كه در افراد انسانى به وديعه گذارده شده، هركدام راهى منطقى و معقول براى كوشش در راه صلح جهانى به ما ارائه مىدهند. اختلافات نژادى و تفاوتهايى كه در آرا و افكار مجتمع جهانى ملاحظه مىشود، نهتنها نمىتواند در راه تحقق صلح جهانى مانعى باشد، بلكه خود كمال و جمال فطرى به جامعه مىبخشد و شناخت و همكارى و تكامل و وحدت را تسهيل مىكند. اين تفاوتها و، به تعبيرى، اين تنوع، در جسم انسان، با همه خصوصياتش، و در چهرهاى كه اسلام از آفرينش به آن بخشيده، تجلى كرده است.
پس بدون يك كوشش فرهنگى مناسب و هماهنگ و بدون اتخاذ روشى واحد و عمومى، صلح و سلام برقرار نمىشود، همانطور كه با اصرار بر ايجاد يك نظام خاص اجتماعى و توليدى و با تكيه بر نژادى معين دستيابى به صلح جهانى امكانپذير نخواهد شد.
برادران عزيز، اين بود اسلام شما و من، با اينكه با كمال فروتنى اعتراف دارم كه حق مطلب را آنطور كه بايد ادا نكردهام، در عين حال، بعد از اين بيانات، اگر اسلام را غير از آنچه الآن در دست ماست درك كرديد و متوجه شديد كه اين آئين مقدس قدرت آن را دارد كه قيادت و رهبرى بشريت را بر عهده گيرد و فرهنگهاى جديدى را به وجود آورد، و بالاخره اگر در دل خود رغبت و تمايل صادقانهاى نسبت به اسلام يافتيد من و ندوة وظيفه خود را انجام داده ايم.
|